۱۸ تیر ۱۴۰۵

 بعد از مدتها نصف بچه‌های تیم اومده بودن کار حضوری. اون نصفه‌ای که ازشون خوش‌ام میاد و دوست دارم با هم ناهار بخوریم و میتونم بینشون ساکت باشم یا از اول تا آخر سخنرانی کنم از قسمت‌های دیسفانکشنال دپارتمان. 

منتظر [سی] موندم تا جلسه‌اش تموم شه و بعد بریم ناهار. [اِی] هم منتظر من موند و سه تایی رفتیم. [ال] عرق‌ریزان به ما ملحق شد. رفته بود به تعمیرات خونه‌اش سر بزنه. داشت می‌گفت که بچه‌هاش رو فرستاده خونه پدر مادرش شهرستان، خودش و زنش هم خونه پدرمادر زنش هستند تا تعمیرات و نوسازی حموم و آشپزخونه‌شون تموم شه. داشتیم تعمیرات خونه [ال] را تجسم می‌کردیم که [سی] یه هو بی مقدمه از من پرسید «تو چطوری؟» «تنگه هرمز بالاخره باز شد؟» من اینجوری بودم که وا! زن! مگه تنگه هرمز در گاراژ باغ‌لواسون اجداد منه که از باز و بسته بودنش خبر داشته باشم؟ که [ال] نصف لفمه اش رو قورت داد و با دهن نیمه پر گفت الان دیدم ترامپ زده زیر توافق و دوباره جنگ شده. [سی] که کلا تمرکز نداره و موقع حرف زدن در حالت عادی هزار بار حرف رو عوض میکنه و نمیتونه رو یه موضوع تا آخر بمونه، حسابی معذب شد و حرف رو عوض کرد. من فرو رفتم تو موبایل و داشتم حساب می‌کردم کی از سر میز بلند شم برم به مامان و بابا زنگ بزنم. [ای] دیرتر ازم پرسید «چی شدی تو یه هو؟» پرسیدم چطور مگه. برام توضیح داد که قیافه‌ام یه هویی چطور عوض شد و یه هو فرو رفتم تو موبایل و یه هو مدل نشستنم عوض شد و غیره. اینطوری بودم که آه پس که اینطور! موقع شنیدن خبر جنگ اینطور تغییر قیافه میدم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر