۲۳ تیر ۱۴۰۵

چهارده جولای

صبح داشتم دیوارهای آفیس رو برای حسن ختام با دستگاه سمباده میزدم. دستگاه سنگینه و بعد از هر پنج - شش دقیقه، چند دقیقه میشینم کنار پنجره برای استراحت. صدای جنگنده اومد. مرد اومد بالا گفت دارند تمرین میکنند؟ گفتم تمرین چیه اجراشون تموم شد دارن از شانزه لیزه برمی‌گردن خونه‌شون (امروز روز جشن ملی فرانسه ست و هر سال این مانور نظامی برقراره). من اما طبیعتا یاد جنگ ایران افتادم و مردم جنوب…

مامان و بابای «آ» بعد از چندین ماه دارن برمی‌گردن ایران. از اینجا به استانبول و از اونجا با پرواز ایرانی. پدرش بخاطر شرایط پزشکی امکان سفر زمینی نداره و اگر پروازهای ایران کنسل بشه عملا باید برگردند فرانسه! به آ گفتم چرا خودت نمی‌ری باهاشون استانبول که با خیال راحت سوارشون کنی و بیای که انقدر استرس نکشی؟ گفت نذاشتن، هر کاری کردم نذاشتن. 

آیدا، برای بازی جدید من وقت نکردم برم پست‌های قبلی رو نگاه کنم و از توش چیزی پیدا کنم… لطفا نرو بازی بعدی من اینو انجام بدم :) با تشکر. 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر