۲۴ تیر ۱۴۰۵

شب کارائوکه به روایت رالف

 یک. امشب شب دوم کارائوکه است. بعد بارون عصر هوا خنک شده و این‌دفعه بچه‌ها میز و صندلی‌ها و بلندگو رو بردن بیرون، همونجا شام می‌خورن، می‌نوشن و اجرا می‌کنن. چند نفری شام درست کردیم و خوردیم و بعدش بهشون می‌پیوندیم. جمع ما معمولا با هم خرید می‌کنیم و شام می‌پزیم و دور هم غذا می‌خوریم. تو آشپزخونه اینجا و با یخچالی که نمی‌شه زیاد چیزی توش نگه داشت، اینجوری بهتره. بعدشم دور هم بیشتر می‌چسبه.

دارم ظرف‌های شام رو می‌شورم. در سالن باز می‌شه و صدای ترانه خوندن بچه‌ها  علاوه بر پنجره، از این سمت هم پخش می‌شه تو آشپزخونه. فرشته میاد داخل. سلام می‌کنیم. می‌پرسه امشب چیزی می‌خونم؟ شب قبلی تو لیست انتظار بودم، ولی دیروقت شد و نگهبان اومد سراغمون و مجبور شدیم تعطیلش کنیم. می‌گم می‌خونم. از یخچال یه بطری آب سیب برمی‌داره. به من و ام‌جی هم تعارف می‌کنه. مکث می‌کنم. فرشته از سال‌بالایی‌هاست و هنوز اونقدر صمیمی نیستیم. دوباره می‌پرسه و می‌گم اگه می‌شه. از کابینت لیوان برمی‌داره و برام می‌ریزه. تشکر می‌کنم. می‌پرسم تنکیو به فارسی چی می‌شه؟ فکر می‌کنه. حدس می‌زنم: شُکرا؟ حدسم درست نبود، شکرا عربیه. می‌گه «مرسی» فرانسوی تو فارسی هم استفاده می‌شه و «ممنون». تکرار می‌کنم مَمنون. اون هم می‌پرسه تنکیو به فیلیپینی چی می‌شه. نمی‌دونم از سر علاقه می‌پرسه یا فقط می‌خواد نایس باشه و مکالمه رو ادامه بده. دفعه دومیه که وقتی ازش یه کلمه فارسی می‌پرسم، یعدش همون سوال رو از خودم می‌پرسه. می‌گم «سلامت». یادش می‌افته که آخر پرزنتیشن flag day هم سلامت رو نوشته بودیم. تأیید می‌کنم و کاملش رو می‌گم: «مرامینگ سلامت». اون هم مثل من تکرار می‌کنه تا شاید یادش بمونه. بطری آب سیبش رو یه جایی بین جعبه‌های داخل یخچال جا می‌ده و برمی‌گرده تو حیاط. 

ساعت حدود ده‌ونیمه. یک ساعت دیگه نگهبان میاد درها رو قفل کنه و باید بریم بیرون. اسمم رو تو لیست نوبت کارائوکه می‌نویسم. نمی‌دونم امشب نوبتم می‌شه یا نه. یکی از سه تا آهنگ آخر رو می‌خونم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر