۱۵ تیر ۱۴۰۵

بابا

سال نود و دوئه. رفتیم با دوستام یه ساندویچی که بندری‌ای هات‌داگی چیزی بخوریم سفارش می‌دیم میایم بیرون تا آماده بشه یه سیگاری بگیریم. کنار یه ساختمون نیمه‌کاره وامیستیم سیگارو روشن می‌کنیم و چند ثانیه بعد بچه‌ها می‌بینن من نیستم. من پنج متر سقوط کردم تو یه چاله ساختمون نیمه‌کاره. با صورت. بیهوش نمی‌شم. بدنم داغه. سعی می‌کنم از وسط آجر و میلگرد سرمو بیارم بالا که خون از دهنم فواره می‌کنه. فاصله کمی تا مرگ.
بابام از تهران داره میاد که بچه‌ها زنگ می‌زنن بهش معین تصادف جزئی کرده خودتو برسون بیمارستان چیز خاصی نشده یه ذره زخم و زیله و خودشو لوس کرده. بابام یه آژانس می‌گیره و میاد. تو راه راننده آژانس می‌گه چی شده می‌خوای بری بیمارستان میگه تصادف جزئی. راننده می‌گه جزئی؟ من یه ساعت پیش دیدم یه ماشین با سه چارتا جوون چپ کردن همه جا در جا مردن حالا ایشالا که اون نیست. 
تو بیمارستان به هوش میام بابام رو می‌بینم که جلوی چشمم داره می‌خنده می‌گه هیچیت نیست. می‌گم بابا صورتم دیگه مثل قبل نیست؟ می‌زنم زیر گریه. خونسرد می‌گه من که فرقی نمی‌بینم یه خونه که اونم پاک می‌شه. با دستمال. بعدها گفت داستان این رو که از مسیر تا رسیدن به بیمارستان فکر می‌کرده من مردم ولی قامتش انقد بلنده که خم به ابرو نیاورد. بابام نمونه واقعی یه آدمیه که کسی بخواد شبیهش بشه. بارها تا ورشکستگی کامل رفت ولی درومد ازش و حتی بروزش نداد. ما ده سال بعد فهمیدیم که یه مو فاصله داشتیم تا بی‌خانمانی. حلش کرد. هیچوقت ندیدم غر بزنه. همیشه می‌گه خب چجوری درستش کنیم؟ و تا ته یه چیزو می‌ره که درستش کنه. رها نمی‌کنه چیزی که ‌واقعا بخوادو. آدم از صفر شروع کردن و رسیدن به همه‌چیز. هیچی نداشت و الان هرچی رو داره از پول و اعتبار و قدرت. همیشه می‌مونم چطور در شصت و اندی سالگی همچنان کوهه. مثل روز اول. نه قلب‌درد نه کمردرد خم و کجش نکرد. تو شصت سالگی رفت یه کار جدید شروع کرد امتحان داد و قبول شد بعد من تو این سن و سال از سر کار میام خونه نیم ساعت ناله می‌کنم. همه زندگیم خواستم فقط چند درصد از بابام بشم. همین یه ذره هم که هستم از اونه. این روزا که گرد پیری به چهره‌ش نشسته غم‌انگیزترین حالت تهران و ایران و جهانم. و یه وقتایی که به این فکر می‌کنم اگه یه روز نباشه ترجیح می‌دم من زودتر بمیرم چون اشک‌هام جهان رو سیل می‌کنه و اندازه‌ی غمم دنیا رو تاریک. 

۲ نظر: