۱۷ تیر ۱۴۰۵

نقاب

 چطور هر روزمان شده ابهام.

وقتی صبح بیدار شدم اخبار مربوط به دیشب رو خوندم .
" پایان آتش بس "
از تخت اومدم بیرون و مثل هر روز از پسرم پرسیدم صبحانه چی میخوری؟
نقاب مادرانه بدون استرس وقتی توی دلت آشوبیه سخت ترین کار دنیاست.
اون کلاس آنلاین زبانش رو رفت
منم ورزش کردم .ورزشی سنگین که تمام انرژی منفی مو بشوره ببره.
سعی کردم با غرق شدن در روزمرگی دور بشم از فضای تاریک اخبار .
عصری که پسرم رو بردیم باشگاه کلاس والیبال ، بعد از پیاده روی مثل همیشه در کافه روبروی زمین چمن نشستیم.
هوا امروز خیلی گرم بود
حدود ساعت ۷ عصر بود .به اون منظره خیره بودم .
بهم گفت شاید دوباره امشب حمله کنه.
گفتم به تهران یا جنوب؟
گفت نمی دونم ننوشته اخبار چیزی.
خودم از سوالم خنده ام گرفت.احمقانه بود مگه کسی میدونه !
خندیدیم و گفتم اااا نگفته کدوم پلاک رو می زنه!!
و اینجا همون جایی بود که میگن خنده تلخ من از گریه غم انگیز تره.
حالم دست خودم نیست.نگرانی و دلشوره از شروع دوباره...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر