باز هم بین ساعت ۱۰ و ۱۱ شب توی تخت خواب ولو هستم و آخرین کاری که قبل از خاموش شدن انجام میدم نوشتن است. دیگه حتی وقتی این صفحه رو باز میکنم به این فکر نمیکنم که خب حالا چی بنویسم. همینجوری دستمو دراز میکنم یه چیزی از روی طاقچه ی روز، یا سال یا سال ها پیش یا هرچیز دیگه ای که اونجا جلو دستم باشه برمیدارم. انگار که دارم بلند فکر میکنم.
امروز مریض افغان نازنینی داشتم. نازنین چون جلسه پیش برای تشکر نانی که خودش در خانه درست کرده بود رو برام آورد. بسیاری از کس و کارش هنوز افغانستان هستن. میگفت برای مراسم فردا کلی آدم از آنجا آوردن. ویزا میدن و جای خواب و غذا هم. فقط کافیه برن ثبت نام کنن. و گویا چند هزار نفر هم رفتن.
نمیدونم اگر با انسان ها کار نمیکردم باید چکار میکردم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر