۲۹ تیر ۱۴۰۵

روز چهل و پنجم _ آدم‌های قدیم زندگیم

 این روزها نمی‌دونم چه‌جوریه که هی آدم‌های قدیم زندگیم رو میبینم یا ازشون می‌شنوم. هفته‌ی پیش دوست ایتالیاییم، دیروز دوست پرتغالیم که عزیز دلمه و ماهه. و امروز همکار بیست سال پیشم !

اون روزهایی که با ایشون همکار بودم عجیب‌ترین روزهای زندگیم بود. هم غمگین‌ترین و تنهاترین لحظه‌های زندگیم رو می‌گذروندم. هم بهترین و عاشقانه‌ترین روزها رو یه جورایی! اون روزها عاشق بودم البته نه عاشق ایشون عاشق یه همکار دیگه . خیلی همدیگرو می‌خواستیم. تو جایی که کار می‌کردیم یه کارخونه‌ی نیمه دولتی بود. شب‌هایی که توشیفت وایمیساد تا سه چهار صبح به هم ایمیل می‌زدیم. یا توی یاهومسنجر یه پیامی می‌‌دادیم. هنوز به خاطر اون آیکون و رنگ یاهو رو دوست دارم با اینکه خیلیا اومدن و رفتن.

 الان چندین ساله ایمیل یاهوم باز نمیشه یه سوالی میپرسه که یادم نمیاد! حاضرم بدم یه هکر خوب اگه میتونه هکم کنه که اون ایمیل‌هام رو بتونم ببینم و دوباره بخونم :) 

دوست دارم یادم بیاد وقتی بیست و پنج ساله بودم چه‌طوری عاشقی می‌کردم. چیا بهم می‌گفتیم. چه‌جوری قربون صدقه‌ی من میرفت آدم به اون آرومی و بداخلاقی البته از نظر همکارهای دیگه!...

یه چیزهایی یادمه اما دوست دارم بخونم اون ایمیل‌ها رو. مسخره‌است... به چه چیزهایی آدم فکر می‌کنه اونم بعد بیست و سه سال!

زندگی کارهای عجیبی با آدم‌ها می‌کنه یکیش اینه که همون روزهای قشنگ و عزیز میزنه و میشه تلخ‌ترین خاطره‌ی جوانیت. البته تقصیر اون نبودا. اتفاق بد دیگه‌ای برام افتاد که دست تنها مجبور شدم چه پول زیادی جور کنم و هیچ‌کس رو نداشتم که بهش بگم چه اتفاقی افتاده و کمکم کنه. 

حتما ازش می‌نویسم یه روزی.

دلم برای آیدا تنگ شده. کاش زودتر بیاد.

فردا میخوام یه کاری کنم که ازش می‌ترسیدم. خداکنه شهامتم زیاد شه و بتونم.

۲ نظر: