۱۹ تیر ۱۴۰۵

خواهر

امروز که وبلاگ و می خوندم بعضی جاها دلم می خواست کامنت بذارم، تا می نوشتم و می خواستم بفرستم نمی دونم چه مشکلی بود که می نوشت امکان انتشار وجود ندارد دوباره تلاش کنید.

تقریبا صد باره تلاش کردم و نشد، تصمیم گرفتم اینجا بنویسم، با این امید که پست بشه و اگه نشه دیگه نمی دونم چرا نمی شه:/

برای آیدا 

 با اینکه برام آسون نیست و چالش برانگیزه اما دلم بهم می گه گزینه ۳ رو انتخاب کنم و به خودم یادآوری کنم که شجاعت مسریه:)))

برای سارا

به نظرم خواهر داشتن بزرگترین هدیه جهان هستیه و دور بودن ازش هم یکی از بی رحمانه ترین تجربه های زندگی مخصوصا اگه بهترین دوست همدیگه هم باشین… اسم خواهر منم سارا س و ما هم از هم دوریم :((( و دلم براش بی نهایت تنگه، برای بغل کردنش، بو کردنش، ناز کردنش، برای تجربه های دوتاییمون و برای همه لحظه هایی که تو این زندگی کنار هم نیستیم غمگینم…

الان یک ساعت بیشتره که اون دل درد لعنتی دوباره اومده سراغم و کلافه ام کرده، بهش گفتم یکم آروم بگیر من وبلاگم و بنویسم بعد هر غلطی دلت می خواد بکن، خسته ام کردی…

من نمی دونم من حالم خوب نیست که هر چی می نویسم اینقدر با اشک همراهه یا شماها هم اینجوری هستین؟


  

 

۲ نظر:

  1. عزیزم کتی جون امیدوارم زودی دوباره خواهرتو ببینی میفهممت که چقدر سخته

    پاسخ دادنحذف