شوخی شوخی چهل روز شد! از این یک مناسبت نمیشه سرسری عبور کرد!
پام رو که گذاشتم اینجا نمیدونستم تهاش چی در انتظارم هست. هنوز هم که به ته نرسیدیم البته!
یک- روتین و عادت جدید
من آدم شروع نکردن هستم. هزار و یک پروژه و رویا و ایده دارم. شروع میکنم به برنامهریزی و شاخ و برگ دادن به رویا و پردازش ایده. از رویا مینویسم، سپس تبدیل به پروژهاش میکنم، سپس پروژه را ده بار ادیت میکنم. اما وسط راه انرژی کم میارم. شروع نمیکنم. به ندرت عملی میشه. مخصوصا اگر برام سخت باشه. مثال؟ وقتی عکاسی رو شروع کردم و رسید به قسمت فنی که ازش متنفرم. مثال بعدی؟ طراحی. وقتی رسید به اونجاش که فقط باید تمرین میکردم زیاد. مثال بعدی هم زیاد دارم. ایده/پروژه دوباره نوشتن در وبلاگام مصادف شد با این پروژه آیدا. به خودم نهیب زدم که برو ببین چند مرده حلاجی. سی روز اینجا بنویس، اگر دووم آوردی برو دوباه وبلاگ خودت رو شروع کن. ببین باز وسط سربالایی ول میکنی یا نه. نه تنها وسط سربالایی ول نشد که اون چند روزی که ننوشتم یا دیر پست کردم دلم نخواست قیداش رو بزنم. الان چهل روز گذشته و دلم میخواد اینجا به نوشتن ادامه بدم و میلی به نوشتن در وبلاگ شخصیام هم ندارم!
دو- چیزی بیشتر از زندگی فانکشنال
شبِ یک تیر از این قسمت نوشته بودم. اینکه دیگه دلم نمیخواد به زندگی فانکشنال وا بدم. به زندگی کارمندی. صبح برای انجام کار کارمندی پا شم، برم سر کار تا هفت شب. سپس برای انجام وظیفه مراقبت از خویش برم جیم و برم سایکوآنالیز و برم یوگا و مدیتیشن و چی و چی. بعد هم با خودم بگم که برای همه اینها پول لازم دارم پس برم سر کار. البته نیاز به گفتن نیست که چقدر سادهسازی کردم و داستان انقدر هم ساده نیست. علت اصلی هزار پروژه شخصی داشتنام هم همینه: وا ندادن به زندگی کارمندی، واندادن به خودم رو خلاصه کردن در زندگی کارمندی. میرا ۲۱ تیر نوشته بود «ولی این روزا خوبیش اینه که تمرین میکنم خواسم باشه که همه ی زندگی این نیست». دقیقا همین. یکی دیگه از هموبلاگیها هم چیز مشابهی نوشته بود که الان هر چی زور زدم اون پست رو پیدا نکردم.
سه- لذت نوشتن
از نوشتن بینهایت لذت میبرم، چه اون موقعها که وبلاگ مینوشتم، چه تمام این سالها که سالی یک مالسکین و نصفی پر کردم.
چهار- نوشتن و تراپی
خیلی وقتها هم نوشتن فقط برای لذت نبوده. بیشتر جنبه درمانی برای روان درهمبرهمام بوده و هست. جایگرین بلند بلند فکر کردن. گاهی هم به دفترهای سالهای قبل سر میزنم و اینطوری میشم که عه! اینا از مغز من تراوش شدن؟
پنج- لذت شریک شدن
این آخری، قسمت غیر منتطره این چهل روزه. فکر نمیکردم انقدر از خوندن هموبلاگیها لذت ببرم. صبح با چشم نیمهباز جز اولین کارام این باشه که ببینم چند تا پست جدید نوشته شده. باورتون میشه اگه بگم این مدت کمتر تو مترو کتاب خوندم و بیشتر پستهای شما رو خوندم؟ پستهای تک تکتون رو. حتی جاهایی که وقت داشتم روی اسمتون کلیک کردم که یادم بیاد روزهای قبل در چه حالی بودید. بعد از لذت خوندن رسیدم به اینجا که عه! تو هم؟ و بعد احساس کمتر تنها بودن. بعد از اون، لذت کشف طور دیگهای زندگی رو دیدن و به زندگی نزدیک شدن. اونجا که اینجوری بودم که عه! اینجوری هم میشه دید داستان رو! قسمت جالب ماجرا اونجاش هست که کمکم داریم از یک سری اصطلاح مشترک استفاده میکنیم. این رو تو چندتا پست دیدم و چه لبخند پهنی هم زدم.
اگر بخوام اینجا رو تصویر کنم (سوار بر تصاویری که آیدا و بقیهتون اینجا نوشتید): اون کافه جالب محله که همه همسایهها از پنج تا کوچه بالاتر و پنج تا کوچه پایینتر در ساعتهای مختلف روز، بعد از مدرسه رسوندن بچهها، قبل از رفتن سر کار، بعد از خرید و قبل از خونه رفتن، بعد از دعوای مفصل با پارتنر، اونجا که دلشون یه زنگ تفریح میخواد، میان این کافه برای یک قهوه یا یه آبجو و یه سیگار. اول همه چشمی هم رو کشف میکنن. بعد از چندین بار هم رو دیدن و متوجه هم شدن یه سلامی هم به هم میکنن. بعد سر صحبت باز میشه. همه از دور هواسشون به هم هست. ولی کسی قاطی زندگی اونیکی نمیشه. همه از دور دلشون به هم خوشه، به اون نیمساعت یک ساعتی که همه چیز رو میذاریم پشت در کافه و کمی اینجا طور دیگهای زندگی میکنیم، طوری که مختص به خودمونه. کافهدار هم که طبعا آیدا که پشت کانتر فعلا فقط آبمعدنی گازدار مینوشه چون چلنج سلامتی. دو نقطه دی
برا چهل روز دوم: من هم بازی
مثل دوره اول یک فاز و نیم عقبام! بازی شروع دوره دوم میمونه برای فردا.
من پیداتون نمیکردم. رفتم سراغ روز دوم که از چیکناستروگانف گفته بودیم. از اونجا زدم روی اسمتون و اومدم باقی رو خوندم. خوبه که باز مینویسید.
پاسخ دادنحذفمرسی :)
حذفچهقدر پاراگراف آخرت رو دوست داشتم . با تصورش لبخند زدم و خوشم اومد که تو اون کافه هستیم :))
پاسخ دادنحذف:) 3>
حذف