۱۴ تیر ۱۴۰۵

روز سی و یکم

 حالم خوب بود. روز شلوغی داشتم. کلاسها همه تشکبل شدند و خوب بودند. همین حالمو بهتر کرده بود. ولی یه تلفن به همم ریخت. ادمها میتونند با دو کلمه حرف برینند به روزت، شبت، حالت. 

اون لحظه رد شدم ازش ولی هرچی گذشت بیشتر عصبانی شدم. هی حالم بدتر شد . اخرش پاشدم یه پوکساید خوردم ولی هنوز اثر نکرده. فکر کنم تب کردم از عصبانیت. روز قشنگی بود ولی یک کلمه، خرابش کرد.

یاد اون شیره افتادم که زخم زبون خورده بوزد و خوب نشده بود. کاش یاد بگیرم بخندم و بگم گورباباتون. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر