امروز از صبح فکر نوشتن اینجا مثل یه مسئولیتی که رو دوشمه باهام بود ولی انگار نمی تونستم بیام و بنویسم
روز چهارم تعطیلات نصفه نیمه و بی خود و مزخرف در تهران
ساعت ۱۰ گذشته بود که با الف حرف زدیم، اونم سر کار نرفته بود و اینجوری بود که برم نرم که تصمیم گرفت نره. بهم گفت من امروز دربست در اختیار توام بیا بریم سونوگرافی، از شنیدن جمله امروز دربست در اختیار توام خیلی خوشم اومد، انگار از ته دلم یه ذوقی اومد بالا به سمت قلبم و گرم شد، بهش گفتم سونوگرافی نریم اما حسش خوبه که تو امروز دربست در اختیار منی:))) واقعیت اینه که این فقط یه جمله بود اما توش یه مخ زنی هم داشت که هم من می دونستم هم اون که در واقعیت یه جور دیگه اس. بیشتر دلم خواست به واقعیتش فکر نکنم و فقط به خوشمزگیش فکر کنم، دیدی دوست داری خودت و گول بزنی… گفت یه ساعت دیگه میام دنبالت
خیلی یواش ازش پرسیدم بلیطت و گرفتی، انگار حتی دلم نمی خواست گوش خودم صدام و بشنوه و اونم خیلی سریع گفت نه امروز دیگه می گیرم و جفتمون دیگه هیچی نگفتیم
حتی نمی خوام بهش فکر کنم، این جور موقع ها از مهاجرت از دوری از رفتن از کانادا از همشون متنفرم…
تا دو روز پیش اینقدر ازش عصبانی بودم که تلفنش و جواب نمی دادم و دو روزه که دوباره با هم وقت می گذرونیم اما انگار یه احتیاطی اومده توش و امروز همش فکر می کردم برای من یه چیزی از جنس رها کردن… نه اینکه اینقدر بالغ باشم که بگم آگاهانه تصمیم گرفتم رها کنما نه، انگار فشار زندگی، دلتنگی، عصبانیت، ترس از دست دادن، دوری، خستگی زیاد، فرسایشی شدن همه چی، بی حوصلگی و یکم بیشتر دیدن خودم همه با هم یکی از اون طناب های پوسیده رو رها کرد
فقط همین… خیلی سخته ها، همش انگار من یکی دیگه ام که از بیرون خودم و می بینم و یه چیزی از جنس مراقبت توشه، مراقبت اجباری…
نمی دونم خاصیت رابطه چیه که وقتی مطمئنین که به خاطر شرایط نمی شه مال هم باشین انگار بیشتر قدر می دونین
همین جوری که داشتم تو مغزم فکر می کردم رفتم زیر دوش
اومدم بیرون و مطمئن بودم که چی می خوام بپوشم، همه لباسامو تنظیم کردم با کیفی که از اویشو برام گرفته بود، یه کیف پلیسه قرمز و کرم، می خواستم امروز افتتاحش کنم:) خوشم میاد که خوش سلیقه اس و بیشتر از این خوشم میاد که خیلی جاها هم سلیقه ایم تو خیلی چیزا، اما اخلاق جفتمون انگار گنده…
مارک کیفم و باز کردم پلیسه هاش باز شد و خیلییی نااااز خیلیییی
سوار ماشینش شدم و همدیگرو بوسیدیم
رفتیم هایپر پالادیوم و خرید خونه که هر دومون خیلی دوست داریم
نهار رفتیم دهباشیان و غذای خوشمزه و برگشتیم خونه
خریدا رو جا دادیم و جفتمون ولو شدیم رو مبل و رفتیم تو گوشیهامون
رفتیم تو تخت و خوابمون برد
عصر که از خواب پا شدیم گفت تیپ امروزت و دوست داشتم، می دونی به چی فکر می کنم به این که چقدر ساده ترین حرفها می تونه قلب آدم ها رو خوشحال کنه و ماها همش یادمون می ره که زندگی به همین چیزاشه که قشنگ تر می شه
همینطوری که تو تخت دراز کشیده بودیم دستم و می کشیدم روی موهاش و صورتش و چین و چروکهای روی پیشونیش و انگار همه وجودش و زیر پوست دستم حس می کردم، بهش کفتم امروز که داشتم حاضر می شدم یهو فکر کردم چقدر این گذر زمان روی صورتت و سفید شدن موهات و دوست دارم خیلی خوش تیپ ترت می کنه…
اینقدر این کتی رو دوست دارم که همه لحظه هاش و زندگی می کنه اما روزگار خیلی بی رحم تر از اونیه که فکرش و بکنی
گفت یه چایی بخوریم و بریم به بقیه زندگی برسیم
کتری برقی رو آب کرد و من چایی رو ریختم تو قوری
از اینم خوشم میاد که با هم هدف های کوچیک مشترک داریم و ته دلم دارم فکر می کنم کاش هدف های بزرگتر مشترک داشتیم…
چایی رو با شکلات می ذارم روی میز، از روی کاناپه خودش و می کشه جلو تا استکان چاییش و برداره همینجوری که داره چاییش و می خوره آروم دستم و می کشم روی پشتش و حواسم نیست که بلند می گم دلم برای اینجوری لمس کردنت هم تنگ می شه…
بهش گفتم اگه رفتی و جنگ شد دوباره و نشد برگردی چی می شه؟ گفت هیچی مجبورم بمونم همون جا
گفتم تو هم اینجوری بهش فکر کردی؟ گفت نه
اینقدر این مکالمه هامون کوتاه و سریعه انگار جفتمون فقط تمومش می کنیم
پوشیدیم و از خونه زدیم بیرون، من و رسوند خونه خودم
عاشق لحظه های خداحافظی مونم که تو ماشین می بوسمش و بعد پیاده می شم و دوباره از پنجره می بوسمش
می دونی من به این چیزا زنده ام اما این چیزا برای زندگی انگار لوس بازیه
از اول که شروع کردم به نوشتن اشک ریختم و نوشتم
انگار یه چیزی از قلبم وصل می شه به انگشتام که میاد و کلمه می شه اما حسش همه من و می گیره یه حسی از جنس غم و از دست دادنی که در انتظارشی
انتظار خیلی بده، من و تبدیل می کنه به یه آدم دیگه
کلید انداختم تو در و اومدم تو خونه و اون دو تا کتی رو با هم دیدم، اونی که دلش نمی خواد ترک کنه و اونی که خسته تر از اونیه که بتونه هر چیزی رو تحمل،حفظ و مراقبت کنه
در آان واحد انگار هم داشتن و تجربه می کنم هم سوگ نداشتن و … از دوری و دلتنگی و انتظار متنفرم، یه حاهایی تو زندگی دلم می خواد خودم همه چی و تموم کنم و بشینم سر جام
تو همین حال و هوا رفتم تو اینستاگرام به امید دیدن یه چیز خوب و صفحه جاناتان اندرسون اولین پستی بود که دیدم
رویایی و بی نظیر
عکسها و فیلم های فشن شوی دیشب دیور
خیلی دوستش دارم این طراح و
انگار از یه دنیای لطیف، مهربون و غیرواقعی میاد
یه لطافتی داره که حالم و خوب می کنه و روحم و نوازش
پر از دیتیل و واقعا رویایی واقعا رویایی
تو همه لباسهاش می تونستم بی مرز سفر کنم
پالت رنگی نقره ای، طلایی، سفید، سبز
پلیسه های نامنظم و نااااز که تو حرکت نازترم می شدن
تورهای زیبا
گل های روی لباسهاش من و کشت
یه نرمی تو طراحی و اجراش هست که خیلی برام خوشاینده
رنگهای طبیعت که انگار وصل می شه به روحت
یک عالمه جزئیات تو کفش ها و کیف ها و اکسسوری و تو همه چی
چه جوری می شه یه نفر اینقدر زیبا زاییده ذهنش و میاره تو دنیای واقعی و اینقدر ملموس خلقش می کنه؟
ازش ممنونم واقعا
انگار وسط این همه نازیبایی ، چشم هام فقط نیاز داشت وصل شه به یه دنیای لطیف و مهربون و ناز و تمیز و براق و توری غیرواقعی و نوازش بشه
خیلییی زیبا بود کاش شماها هم ببینین مطمئنم حالتون و بهتر می کنه
…
با خوندنت پرت شدم به چند سال پیش و اون حس عشق و دلتنگی و دوری اجباری...
پاسخ دادنحذف