۲۲ تیر ۱۴۰۵

۳۹ از ۴۰

اولین جلسه‌ی «اتاقی از آن خود» که تموم شد، همونو از پشت میز بلند شدم از خونه زدم بیرون. سه چهار شب بود درست نخوابیده بودم. یه‌دفعه حجم کارهام خیلی زیاد شد و مجبور شدم هر شب تا دم صبح بیدار بمونم. کلاس که تموم شد، همونو از پشت میز بلند شدم زدم بیرون به هوای این‌که یه برانچ مفصل بخورم برگردم خونه چند ساعت بخوابم. یه بلوز لینن سفید تنم بود با یه شلوار لینن خاکی گشاد و صندل بیرکنشتاک خاکی و یه کیف حصیری بزرگ. با ساعت سبزه. سبزش یه جوری خوش‌رنگه که آدم دلش می‌خواد گازش بزنه. ساعته رو بچه‌ها که از زندان اومدن بیرون، مو خرید برام. جایزه‌ی سه ماه فعالیت مدام. اولا غمگین می‌شدم ساعته رو می‌دیدم، ولی الانا یادم میاره چه روزهای بسیاری دویدم و انرژی می‌گیرم وقتی می‌بینمش. این روزا هم دارم زیاد می‌دُواَم، و انرژی لازم دارم. ضمن این‌که خوشم میاد با جزئیات لباسامو می‌نویسم. انگار مثلاً هنوز دوربین اختراع نشده و مثلاً فلوبر داره وبلاگ می‌نویسه. حالا نه که خود-فلوبر-بین باشم‌ها، حاشا و کلا. این‌که بعدنا یادم بیاد چی تنم بوده حال و هوام چه شکلی بوده رو خوشم میاد.

از پشت میز بلند شدم از خونه زدم بیرون راه افتادم سمت کافه‌ی سر خیابون که برانچ مفصل بخورم. دوتا تخم‌مرغ اسکرمبلد و دو برش بیکن و یه سوسیس و یه مشت سیب‌زمینی آمریکایی و دو تا پنکیک یا فرنچ‌تست با یه کاسه بلوبری و یه قهوه‌ی سیاه. این منوی بلک اند بلوی کافه‌هه‌ست. منوی بسیار کاری-ستیز، اما مورد علاقه‌ی من. 

  هوا عالیه و من گرسنه‌م و خسته‌م و سرحالم. کلاسه هایپرم کرده. یه پسره داره از روبروم میاد که یه بلوز سبز خیلی خوش‌رنگ تن‌شه و موهای طلایی‌ش زیر کلاه سبز خوش‌رنگ‌ترش می‌درخشه. فکر می‌کنم چه خوش‌تیپه پسره. از همون دور شروع می‌کنه بهم لبخند زدن. لابد اونم فکر کرده چه خوش‌تیپه این دختره. این‌جا تو محل همه به هم لبخند می‌زنن و سلام می‌کنن و گاهی وای‌میستن حالتو هم می‌پرسن. قشنگ رفتار دهکده‌ی مردمان خوش‌بخت. دیدم پسر قشنگه داره یه چیزایی هم می‌گه. زیاد دقت نکردم چون حدس می‌زدم داره می‌گه چه موهای قشنگی و اینا. می‌خواستم با همون لبخند از سر وظیفه از کنارش رد شم که نزدیک شد و اومد طرفم گفت هییییییی آیدا! اوهو. جیمی بود. نشناختمش از بس خوش‌تیپ شده بود. مردای این شهر تابستونا خیلی قشنگ‌ترن. برنزه و ورزیده و درخشان. کلی طولانی بغل کردیم همو. گفتم چقد تابستونا خوشگل می‌شی. خندید عینک‌شو برداشت گفت بلوزِ رنگ چشام پوشیدم. گفتم رنگ چشاتو یادمه بابا، نمی‌خواد پزشونو بدی. خندید محکم‌تر بغلم کرد گفت چه دلم برات تنگ شده بود. گفتم اوهوم. گفتم تو محله‌ی من چی‌کار می‌کنی؟ گفت هاها، تازه موور کرده‌م همین جا، دور این کُرنر. با دست کوچه‌شو نشونم داد. دو تا کوچه این‌ورتر من. به‌به.

جیمی رو حدوداً یک سال و نیمه که می‌شناسم. از همون اوایلی که اومدم تو این محله. اولین بار تو یه کافه/بار با هم شروع کردیم حرف زدن. یه جورایی نویسنده‌ست و خوش‌سرزبونه و البته که خوش‌قدوبالا و خوش‌قیافه هم هست. خلاصه بعد از لیوان دوم شراب دیدم دارم به انگلیسی راجع به لرد بایرون داد سخن می‌دم! و یادمه با خودم فکر کرده بودم اگه زودتر شروع کرده بودی با این پسرای قشنگ خارجی دیت کردن، لااقل تا الان یه نیمچه سیلویا پلاتی شده بودی واسه خودت. ولی سیلویا پلات نشدم چون زمستون شد و شبا زود تاریک می‌شد و جیمی خونه‌ش دور بود و بعد از مشروب نمی‌‌شد رانندگی کنه و قانون خونه‌ی من هم این بود که ساعت ۱۲ شب دیگه باید بره خونه‌ی خودش. زیرا معمولاً علاقه‌ای ندارم صبح که پا می‌شم بلافاصله آدم ببینم تو تختم و مهم‌تر از اون هرگز با صدای خُرخُر خوابم نمی‌بره. بنابراین اغلب مجبورم بین علاقه‌ی شدیدم به بغل و خُرخُر یکی رو انتخاب کنم و اغلب بغل شکست می‌خوره. -به همین خاطر از یه جایی به بعد، اول پسرا رو تست می‌کردم ببینم خرخر می‌کنن یا نه، بعد عاشق‌شون می‌شدم؛ جدی- از بد حادثه و از اون‌جایی که هیچ گلی بی‌خار نیست، جیمی جزو خرخرکنندگان از آب در اومد و هی مشمول قانون ساعت ۱۲ می‌شد و طبعاً خوشش نمیومد وقتی جدی بهش می‌گفتم باید بره. وقتی هم می‌گفت تو بیا پیش من، من سختم بود، چون تنبلم و دلم نمی‌خواد نصف‌شب از تو تخت پاشم بشینم تو اوبر و خواب و مستی و همه‌چی از سرم بپره. ایران هم که بودم، تا وقتی دروس بودم قانونم این بود که مرد نباید خرخر کنه و خونه‌ش باید منطقه ۳ی شهرداری باشه، مرکز شهر هم که رفتم شد خرخر و منطقه ۶. خلاصه که نشد و یکی دو بار این دوست قشنگ ما بهش برخورد و دیگه ندیدیم همو. این‌جا بود که متوجه شدم من کیفیت خوابم رو از بغل و موی طلایی درخشان (اون موقع موهاش بلند بود و گوجه‌ای می‌بست و اصلاً یک‌جور بی‌رحمانه‌ای زیبا بود) بیشتر دوست دارم و قابل مذاکره نیست هم. 

حالا اما تابستون بود و جیمی موهاشو تراشیده بود و قیافه‌ش حتی سکسی‌تر شده بود و موو کرده بود محله‌ی من و با دست و به شیوه‌ای تأکیدی نشون داد که خونه‌م تو اون ساختمونه‌ست اراوند د کرنر و با دست اون یکی طرف خیابون رو هم نشون داد که همیشه واسه نوشتن می‌رم فلان کافه اون یکی اراوند د کرنر. لپ‌شو کشیدم و گفتم چه باحال که اومدی این‌جا و چه‌قد بلوزت خوش‌رنگه و چه موهاتو تراشیدی داغ شدی. خندید و نوک دماغ‌مو پیچوند و یک کلمه هم نگفت پس ببینمت. تو دلم گفتم هاها، همین‌جوری الکی هم تندتند خونه و کافه‌تو با دست نشون دادی، خوش‌تیپ مغرور لوس کینه‌ای. منم یک کلمه نگفتم ببینمت و همو طولانی بغل کردیم و لپ‌های همو بوسیدیم و خدافظ خدافظ. 

حالا زودتر منتظرم فردا شه طبق «معمول» برم کافه بشینم کار کنم. ولی احتمالاً برم یه کافه‌ی جدید این بار، رایت اراوند د کرنر. شایدم فردا نرم، بذارم پس‌فردا.

۳ نظر: