داشتم میومدم سر کار صبح و در خونه رو که بستم با خودم فکر کردم واقعا چیه این آدمیزاد؟ چطور ممکنه که به همهچی عادت کنه؟
به امن نبودن؟ به تنها بودن. به ترس داشتن. به لرزیدن. به احتمال هر لحظه جنگ. به چنگ زدن به زندگی در هر حالتی؟ به بیماری؟ به افراد جدید؟ به احتمال هر لحظه هوا رفتن هر چیزی؟ به دور شدن از ارزوهاش؟ به آرزو نداشتن و رویا نبافتن؟ به پیر شدن اطرافیان؟ به بزرگ شدن بچه های اطراف؟ به بالا رفتن سن خودش؟ یا حتی دور شدنش از چیزهایی که تو ذهنش با عدد و شرایط دیگه ای مچ کرده بود؟ ادمیزاد چطور میتونه؟ اصلا چیه این ادمیزاد؟
چطور شد که الان دارن تو جنوب میزنن کماکان و من حتی خبر نمیخونم؟ چی میشه که این زندگی زورش به همه چی میچربه؟ چی میشه که این وسط مادر اون یکی بچه فکر اینه که امروز باید ژله درست کنه و ببره مهد براش؟ واقعا وسط این اوضاع ژله مهمتره یا جنگ؟
من؟ فکر میکنم همون زندگی که زورش اساسا از هرچیزی بیشتره
همون زندگی که سر پا نگهمون میداره
زندگی که اساسا مدام و همواره ادامه داره
زندگی که ممتده
همون برگ سبزی که وقتی از لای سنگ میزنه بیرون برای همه مون نشونه است
برای هر کدوم که حتی اصرار کنیم منتظر ناجی نیستیم، منتظر نشونه نیستیم و منتظر هیچی نیستیم ولی هنوز میدونیم ته دلمون که بخشی از خشممون از همینه که منتظریم. که انگار باور داریم که گرچه باور نداریم ولی نشونه ها رو دنبال میکنیم و گاهی هنوز مثل اون اقاهه داد میزنیم خداااااایااااااا یه معجزه بفرست.
ما همه در انتظار معجزه ایم انگار.
میدونم این روزها از یه چیزی گریز میکنم. من میدونم تراماتایزد شدم از اتفاقات اون سال کذایی و فراموشی مامان. من میدونم معجزه بود که مامان حافظه اش برگشت. میدونم که دائم میگفتم که این انگار یه دمو بود از هر چیزی که قراره در ادامه گذروند برای هر بزرگسالی. اما میدونم که هرگز اماده اش نیستم
این روزها مامان گاهی زمانها رو جابجا میگه
یا بعضی چیزها رو فراموش میکنه و من هم هی با اصرار به خودم میگم ببین، اماده باش، جا نخور ولی نترس و بدون عادیه
بپذیر سن داره میره بالا و خیلی موارد رو باید ببینی
من ولی میترسم.
خیلی مواقع میبینم اون دخترک کوچولوی 4 ساله که ترسیده و وایساده دم پنجره رو …
اون تصویر لعنتی دختر4 ساله دم پنجره، میتونه بارها و بارها من رو بندازه و دوباره سر پا کنه
بندازه چون تنهاییش ویرانگره و همه چیش رو یادم هست
و میتونه بلندم کنه چون سالها ازش گذشته و هر بار یادم میاد چقدر بعد اون سرپا شدم
و چقدر دووم اوردم.
چقدر یه جاهایی زیست در قامت آدمیزاد سخته؛ قارچ بودیم بهتر نبود؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر