دیشب خوابش رو دیدم. یه خواب طولانی. با اضطراب از خواب بلند شدم.
خواب دیدم که در یک مهمانی با هم در خانهی خودشان بودیم. خواب دیدم وسط مهمانها کنار هم روی تخت دراز کشیدیم. من لباس تنم بود و او نه. تو خواب من را نبوسید. ولی من لمسش کردم. انگار که در واقعیت بود و وقتی بیدار شدم هنوز گرمی پوستش روی نوک انگشتانم بود. در خواب بلند شد از کنارم و رفت و در مهمانی تنها شدم. و بعد من لابلای لباسها دنبال کیفم میگشتم که از آن خانه بروم که بیدار شدم.
آبان پارسال اومد ایران. ۹ ماه پیش دقیقاً. بهم نگفته بود که اومده. تو توییتر اتفاقی فهمیدم. تو همون توییتر بهش پیام دادم که میخوای بریم بیرون نهار؟ نیم ساعت بعد انگار دایرکت را چک کرد و گفت آره میتونیم بریم. همون موقع بهش زنگ زدم. خواب بود گفت بهت زنگ میزنم سایه.
چند روز بعد دیدمش. گفت ماشین نداره. و من رفتم دنبالش. دیر هم رسیدم. سرد هم بود. معطل هم شده بود. اومد تو ماشین فقط دست داد. خیلی سرد. گفتم چه لاغر شدی. گفت نه همونم. رفتیم رستوران. ظهر بود. حرفهای روزمره زدیم. اعصاب نداشت. انگار تو رودرواسی اومده بیرون. بهش گفتم خیلی دل و دل کردم که بهت بگم میای بیرون یا نه. گفتم فوقش میگی نه. ولی خوشحالم الان اینجایی. واکنش خاصی نداشت. حرفهای متفرقه زدیم. دلم براش تنگ شده بود. نگاه میکردم به دستهاش به لبهاش، به فرم صورتش. و اون تند تند صحبت میکرد.
نهار که خوردیم گفت بریم تو ماشینت؟ گفتم بریم. رفتیم تو ماشین آهنگ گذاشتیم و الکی تو اندرزگو دور زدیم. تو ماشین دوباره خودش شد. انگار یخش آب شده باشه. شد همونی که میشناختم. شوخی میکرد. میخندید و قلبم فشرده میشد.
نزدیک ساعت چهار قرار بود برسونمش خونه. باید جایی میرفت. پیچیدم تو خیابونشون. کافه کتاب رو که دیدم، یهو گفتم ااا اینجا که با هم اومدیم. گفت آره، که تو چقدر غر زدی که زیاد راه رفتیم. بعد در عرض یک تا دو دقیقه تمام خاطرات بار آخر رو با هم مرور کردیم، تند تند. پس همه چی یادش بود. با همه جزییات. دلم گرم شد.
جلوتر از خونهشون یه جای خلوتتر نگه داشتم. گفت چرا اینجا وایسادی؟ گفتم خواستم خداحافظی کنیم. نمیدونم شاید جنگ شه، شاید همو دوباره ندیدیم. گفت جنگ نمیشه و بغلم کرد. یک لحظه کوتاه همو بوسیدیم. بغضم گرفت. یه چیز گفتم که الان یادم نیست. گفت چرا صدات عوض شد؟ دیگه حرف نزدم. تا رسیدیم سر کوچه. پیاده شد. گفت به امید دیدار. یادم نیست چی گفتم. راهنما زدم و پیچیدم و دور شدم. یهو بغضم شکست. رانندگی میکردم رو به غروب آفتاب و اشکهام میریخت پایین. همزمان داریوش میخوند تو غربتی که سرده تمام روز و شبهاش...
میدونم سخته وای میدونی چقدر قشنگه که اون همیشه برای تو یک چهره ی دوست داشتنیه و تا وقتی ازت دوره همینطوری میمونه. میدونی که آدما وقتی بهم نزدیک باشن قسمتای تاریک همو میبینن و اون تصویر خیلی قشنگ کمرنگ میشه ...
پاسخ دادنحذفآره میدونم. ولی جنگ شد و همه چی بهم ریخت. و فکر اینکه حتی همینقدر کوتاه دینبینمش دیگه اذیتم میکنه :*
پاسخ دادنحذفاین تصویر خدافظی؛ پیچیدن و دور شدن ..خیلی آشناس. حتما که سخته و غم داره اما اون کوچه ی کافه کتاب همیشه پر از پروانه میمونه براتون :*
پاسخ دادنحذف