دیروز مهمون داشتیم. همسایهمون که کارش اینه تو مسابقات ورزشی تایم بگیره؛ کرونومتریسته. داشت از ورزشای عجیبی که براشون کرونومتر زده حرف میزد. یکیشون مسابقهی سگها بود. صاحباشون دنبالشون میدون یا با دوچرخهی بدون پدال، یا اسکوتر، که به سگ وصله، کشیده میشن. من نه میدونستم همچین ورزشی وجود داره، نه همچین شغلی.
بعد تعریف میکرد که بعضی از این مسابقات واقعاً قلب آدمو پر میکنه. مثلاً مسابقهی دوومیدانی دگرتوانان ذهنی. یه دختر کرهای که صد متر رو تو یازده دقیقه رفته بود و دویست متر رو تو نیم ساعت. همه هم بهش افتخار میکردن که تونسته به خط پایان برسه.
مسابقهی اسبدوانی، موتورسواری، اسکی و کلی چیزای دیگه. تا الان انگار هیچ ورزشی نبوده که براش کرونومتر نزده باشه، جز هاکی. تازه فقط دو ساله که این شغلو داره. قبلش کارای عجیب دیگهای میکرده.
وسط این تعریفاش، از زندگی غیر کاریشم میگفت. اینکه چند ده بار بستری شده و یه بیماری لاعلاج داره که اگه همش در تحرک نباشه، فلج میشه. ولی طوری تعریف میکرد انگار بهترین اتفاقای زندگیش بودن.
یادم نیست دقیقاً چطوری، ولی میگفت شانسی یه تومور تو کلیهش پیدا کردن. یادم نیست چطوری کشف شده بود، ولی اینقدر خوشحال بود که تو هر دو تا کلیهش نبوده. میگفت دو روز بعد عملش کردن و قرار بوده فقط تومورو بردارن، ولی وقتی شکمشو باز کردن، دیدن خیلی بزرگتر از چیزی بوده که تو عکسا دیده میشده و کل کلیه رو برداشتن. اینقدر خوشحال بود که مجاری ادراریش سالم مونده.
بعد هم چون حالش خوب بوده، رفته سر پیست اسکی سر کار، و اونجا شکمش باز شده و اورژانسی عملش کردن که ور وسایلش بیرون نریزه. از اونم خوشحال بود، چون میگفت شانس آورده همون شهر اسکی امکاناتش رو داشته. آخرش گفت: «خوشحالم که الان میتونم اینا رو تعریف کنم و بهشون بخندم.»
اینقدر هم در مورد رابطهش با برادرش در صلح بود. گفت: «یه بیشعور تمامعیاره. به مامانمم میگم. ولی مامانم فقط از اون دفاع میکنه. میدونم مامانم نمیتونه هیچ انتظاری از پائولو داشته باشه و همهی کاراشو باید من انجام بدم، ولی بازم فقط حقو به اون میده. اگه من زنگ نزنم، اون هیچوقت زنگ نمیزنه. برای تولدم فقط تو واتساپ پیام میده: تولدت مبارک. همسرش ترکش کرده، ولی هنوز تو همون خونه زندگی میکنه. همیشه کاری رو میکنه که براش راحتتره. بهش میگم اون خونه دیگه برای تو نیست، اونم میگه برای بچهها موندم. خب بچههات ۲۷ و ۳۴ سالشونه! الانم میخواد بره خونهی کنار دریای مامانم که مامانم خرج ده روزشم بده. برادرم به زندگیای که من دارم حسودی میکنه، ولی حاضر نیست کارایی که من کردم و ریسکایی که پذیرفتم رو انجام بده.»
آقاهه درباره هر سوال سطحی که میپرسیدی یه داستان اخلاقی تحویل میداد، صاف صادق، انگار نه انگار مارو دو ساعته دیده.
من اگه ازم دربارهی هر چیزی سؤال کنن، گریه میکنم.
چند وقت پیش به دکترم میگفتم مردم سر میز شام دربارهی موضوعاتی حرف میزنن که منو تو مضیقه قرار میده؛ دربارهی ایران، خانوادم، خواهرم، کارم، بچگیم، سفر، تعطیلات، ورزش...
ازم پرسید که دوست دارم دربارهی چی حرف بزنن.
فقط از غذایی که درست کردم تعریف کنن، بگن خیلی خوشمزهست و از من سؤال نپرسن. اگه میخوان حرف بزنن، دربارهی خودشون بگن، داستان تعریف کنن. منو مورد سؤال قرار ندن، چون شروع میکنم به گریه کردن یا عصبانی میشم.
اسمت شخصیت اصلی سریالیه که خیلی دوس دارم. تو هم از اونجا برش داشتی؟
پاسخ دادنحذفبلهههه! تنها سریالی که دوبار دیدم :>
حذف