۲۵ تیر ۱۴۰۵

چراغ راهی برای نسل جدید - از دریچه دیگران

از وقتی از جشن فارغ‌التحصیلی دخترم برگشتم خونه‌ی پسرم، هی می‌گم باید به یاسی‌جان زنگ بزنم. از فامیلای دورمونه، ولی برای من فرقی با دختر خودم نداره. تولدش هم نزدیک تولد دختر منه. ماشاالله خودش و شوهرش همه‌چی‌تموم و تحصیل‌کرده‌ن؛ اهل کارن، ورزشکارن و خانواده‌دوست. فقط ته دلم همیشه فکر می‌کنم حیفه این‌همه خوبی و زندگی مرتب، بدون بچه بمونه. دختر خودم هم دکتراش رو گرفته، هم بچه‌ش دیگه بزرگ شده. بالاخره بعضی چیزها، مثل بچه‌دار شدن، سن‌وسال داره.
من هر روز براش مسج می‌فرستم؛ صبح‌به‌خیر، مطالب سلامتی، هر چیزی که فکر کنم به دردش می‌خوره. طفلکی سرش خیلی شلوغه و معمولاً جواب نمی‌ده، ولی همین که آنلاین می‌شه خیالم راحت می‌شه. من هم هم‌سن اون که بودم، همه‌ی زندگیم کار بود و بچه‌هام. حالا که بازنشسته شدم، وقت دارم؛ وقتشه به جوون‌ها برسم.
برای فارغ‌التحصیلی دخترم توی رستوران شام دادیم، ولی یاسی‌جان اینا رو دعوت نکردم. مهمونی هول‌هولکی شد. بهتره زنگ بزنم ببینم خبر بهش رسیده و ازم دلگیره یا نه.
از اون طرف، زن یکی از برادرزاده‌های باهوشم دوقلو بارداره؛ اسم اون هم یاسیه. حالا که بیبی‌شاورشون رو گرفتن و خبر علنی شده، بهتره خودم بهش بگم تا از زبون یکی دیگه نشنوه و یهو شوکه نشه و غصه بخوره.
گرچه همون موقع که خبر رو شنیدم، بدون اینکه اصلش رو بگم، یه کم آماده‌ش کردم. گفتم خاله بودن نزدیک‌ترین چیز به مادر بودنه. بعد هم گفتم کاش خواهرش و خانواده‌ش می‌اومدن اینجا؛ هم بیشتر کنار هم بودن، هم یاسی‌جان کنار بچه‌های خواهرش یه جورایی حس مادری رو تجربه می‌کرد.
تازه همین برادرزاده‌م اینا یه خونه گرفتن که برای پدر و مادر هم جای مستقل داره. واقعاً چه آینده‌نگر!
من خودم الان اینجا مسافرم و با پسر و عروسم زندگی می‌کنم. خدایی اصلاً زحمتی ندارم، کاری به کارشون هم ندارم و خیلی مراعات می‌کنم. اونا هم خیلی بهم می‌رسن، ولی خب استقلال یه چیز دیگه‌ست.
پدر و مادر یاسی‌جان هم قراره بیان. نمی‌دونم چرا اصلاً به فکرشون نرسیده یه جای مستقل هم برای اونا بسازن. جوونن دیگه؛ بعضی چیزها رو آدم باید براشون روشن کنه.
امروز دیگه بعد از نماز بهش زنگ زدم. البته نماز من از سر عربی‌بازی و تعصب خشک نیست؛ حسابم با پروردگار دلیه. اگه راه دیگه‌ای برای راز و نیاز بود، شاید همون رو انتخاب می‌کردم، ولی خب به این روش عادت کردم. اصل، همون اتصال قشنگ آدم با خداست.
گویا از مهمونی خبر نداشت. من هم چیزی نگفتم؛ فقط گفتم این دفعه نشد ببینمت. بعد خبر دوقلوها و خونه‌ی جدید برادرزاده‌م رو بهش دادم و ایده‌ی خونه با گرنی‌فلت رو هم براش توضیح دادم.
منتظر بودم از این‌همه آینده‌نگری و هوش من کیف کنه و تشکر کنه. ولی فکر می‌کنین این دختر تحصیل‌کرده چی گفت؟
خیلی خونسرد گفت: «این تصمیم مامان و بابامه و به من ربطی نداره. هر وقت خودشون گفتن می‌خوان بیان این شهر زندگی کنن، اون موقع درباره‌ی جاشون فکر می‌کنیم. تازه، خودشون بهتر از هرکسی می‌تونن تصمیم بگیرن کجا و چه‌جوری زندگی کنن.»
اصلاً استقبال نکرد. گوشی رو که گذاشتم، وا رفتم. ولی خب، من وظیفه‌م رو انجام دادم و چراغ رو براش روشن کردم. بالاخره یه روزی می‌فهمه چی بهش گفتم.

۱ نظر: