۲۰ تیر ۱۴۰۵

سرمونی اتاقی برای خود

 دل دردی که از یکشنبه شب هفته پیش بهم حمله کرد و کارم و به بیمارستان کشوند همچنان همراهم اومده تمام این یک هفته رو، یه روزایی زورش و کم کرده و یه روزایی یه جوری خودنمایی کرده که فراموشش نکنم

امروز هم از ظهر باهامه اما انگار حتی حوصله ندارم بیشتر از این لوسش کنم

بدن فراموش نمی کند … اما من با پررویی به روی خودم نمیارم:/

امروز یه ساعتهایی به خودم اومدم و دیدم اشکهام داره میاد

گذاشتم بیاد، زورم به خودم نمی رسه

حس می کنم این ده دوازده روز تا قبل از رفتنش باید زندگی کنم

انگار نسخه قدیمی ترم هنوز آمادگی مواجهه با یه سری واقعیت ها رو نداره…

امروز از صبح برنامه داشتم برم برای اتاقی از آن خود روان نویس بخرم برام عین سرمونی می مونه، یه دفتری از قدیم خریده بودم که خیلی نازه عاشق رنگهاشم سرخابی و سبز زرد فسفری، انگار زندگی توش جریان داره، مطمئن بودم که اون و برمی دارم برای این شش هفته، انگار همه این مدت تو کشو منتظر این روزا نشسته بوده:))) 

منم در انتظار معجزه …

الف رو کاناپه زیر پنجره همینجوری که تو اینستاگرامش بود خوابش برده و از موبایلش صدای آخرین ویدئویی که می دیده هی تکرار می شه (ریپیت عه گین یه میلیون بار)

یه ریتم بامزه ای داره 

یه مردی با لهجه اصفهانی داره با شعر تعریف می کنه که برای  دوست دخترش چیکارا کرده:)))

یادمس از تو سپه براش چه کیفی خریدم

تازه برگشتنشم بستنی قیفی استدم

بردمش تو سینما یه بسته چس فیل استدم

 پول زحمتکشیام النگو استدم براش

بردمش اون پاساژ دم کلیسا رو دیدا ا دیدا 

اونجا بو خوب میومد هی بو کشیدا کشیدا کشیدا

بردمش تو بازار نقش جهان تابش دادم

نمی تونم همش و بنویسم

وااای خیلی بامزه اس

خوشم میاد:)))




۲ نظر:

  1. اول اینکه امیدوارم دل دردت خوب بشه کتی جان. دوم اینکه شعری که نوشتی رو واقعا با لهجه‌ی اصفهونی خوندم :)))

    پاسخ دادنحذف
  2. این دلدرده جریانش چیه؟ شاید زیاد استرس داری. آرامسازی میکنی؟ بخودت میرسی؟ یادت نره که قراره خودت در اولویت باشی . خودت و بدنت که خیلی مهم و ارزشمند هستین .

    پاسخ دادنحذف