دیروز که رفته بودم شهر دانشگاه، یه قرار قهوه هم با یکی از همکلاسیهام داشتم. شب قبلترش تو گروه پیام داده بودم که من دارم میام و اگر کسی هست یه قهوه بخوریم. پیامم رو هم با چتجیپیتی چک کرده بودم. هنوز تو چت خوب نیستم. انگلیسی رو مثل تافل بلدم، نه با اون ادبیات محاورهای که نسل جوون استفاده میکنه. چت گفت بنویس I'd love to grab a coffee چون have a coffee together رسمیتره و به معنی طولانی نشستن و حرف زدنه. نمیدونستم. گرگور پیام داد که چه ساعتی و کجا. جای زیادی رو بلد نبودم. اون کافهای که داخل اون کلیساییه که حالا شده کتابفروشی رو پیشنهاد دادم.
گرگور لوکالترین همکلاسیامه فکر کنم. این رو همین دیروز فهمیدم. تو همین منطقه به دنیا اومده و بزرگ شده و لیسانسش رو هم تو همین دانشگاه خودمون گرفته. به صورت تیپیکال فرهنگی اینجا هم سرد و رُکه. دم پیشخون کافه پرسید سفارش دادی؟ گفتم نه و رفتیم تو صف. اول اون سفارشش رو گفت، بعد من. کافهچی جفت سفارشها رو پشت هم وارد کرد و پرسید با هم حساب کنم؟ طبیعتا باید میگفتم نه، ولی رودربایستی ایرانی وجودم اون زیر جوشید و اومد بالا که نکنه من باید حساب کنم؟ من بزرگترم، من پیشنهاد دادم قهوه بخوریم، باید مهمونش کنم؟ تو سکوت من که داشتم منمن میکردم تا غلیان تعارف رو خاموش کنم، گرگور اول گفت بله، بعد تازه سوال رو فهمید و گفت نه، جدا حساب کنید. تو دلم گفتم دختر اینا دیت اول رو هم جدا حساب میکنن، تو تولد هم کسی رو مهمون نمیکنن، تازه آنا بهت گفته بود برای عروسیات هم میتونی جاش رو انتخاب کنی، هتل و رستوران رو خود مهمونا میدن برای خودشون رو، چرا یهو هول میشی؟ راحت بگو جدا حساب کنید! ولی خب اینا تعارف توشون نهادینه نشده!
چند بار تمرین کن. حتی جمله بندیشو. سریع بگو جدا ! به هیچ جا نگاه نکن فقط بگو. تکنیک های رهایی از تعارف :))
پاسخ دادنحذف