اصلا دیشب نخوابیدم انگار توی سرم همه با هم حرف می زدندد.
نمی دونم چند بار ،شاید 50 بار تا صبح بیدار شدم .
هر یکساعت داشتم به یک طرف می چرخیدم.
کولر روشن بود به خودم می لرزیدم
خاموش بود گرمم بود.
با گذر از این اوضاع ساعتم ۶ و ۵۰ دقیقه زنگ زد.
بیدار بودم ولی نمی تونستم از تخت بیام بیرون.
با چند تا غلت اینطرف و اونطرف ساعت ۷ و ۱۵ پاشدم .۸ راننده میاد دم در.
باید سریع کارامو می کردم.
لباسم رو آماده از خشکشویی گرفته آویزون بود.
یک آرایش بیخودی کردم که به نظرم فقط " رفع کتی" بود.
پف چشمام هم زیاد .
پسرم رو بیدار کردم.ساعت ۷ و ۵۰ بود.
خودمو رسوندم به شرکت ساعت ۸ و ۳۰.
و تا ۱۰ صبح با هیچ کس نمی خواستم حرف بزنم.
از بعد از ج .ن.گ ۴۰روزه کلا خوابم کیفیت اش به فنا رفته.
یعنی خواب فقط روی من این طور تاثیر داره!!!
حالا جالب اینجاست که من ادم بسیار کم خواب بودم.
کمتر از ۶ ساعت می خوابیدم و اصلا کسری خواب برام مطرح نبود.
تا اون مریضی که مرا به icu کشوند و اصلا رهای دیگری بعدش زاده شد.
یکی از تغییرات من همین موضوع کم خوابی و بدخوابیه که اگر پیش بیاد از پا می ندازه منو.
یک راه ریکاوری قوی بدنمه.
وقتی برگشتم خونه ساعت ۶ هصر بود.
یک ورزش استقامتی ۴۵ دقیقه ای کردم و یک یوگای ملایم جهت آرامش.
به خودم قول دادم ۱۰ بخوابم.
الان ساعت ۱۰ و نیم است و من دارم مشق روزانه ام رو تازه می نویسم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر