داریم به آخرش میرسیم و دیدم چقدر حسهای مشترکی دارم با خیلیها. دوست داشتم تعریف کردن خودم رو تعریف کردن اونچه در من و در کنار من میگذشت رو. دوست نداشتم وقتی نمیتونستم بنویسم به هر هزار و یک دلیل رو. سختیش رو دوست داشتم درست به اندازه سختی هر تمرین ورزشی.
حس جا مونده شدن دارم اما. عزمم رو جزم کرده بودم که تو دوره جدید آیدا شرکت کنم اما اونقدر به هم ریختگی دارم که دیدم فقط میشه یه کار نیمه تموم دیگه. ته دلم میگفت خوب بشه خود تجربهاش ولی خوبه، خود بودن تو گروه ولی حس وصل بودن میده. اما منطقم دیگم راضی نشد که نشد. و الان حس اون بچهای رو دارم که کل کلاس دارن میرن سفر علمی! اما مامانش بهش اجازه نداده و تنها مونده تو کلاس خالی.
باز هم صبر میکنم. تو وضع" بنشینم و صبر پیش گیرم" ام. شاید دوره بعدی باشه شاید بازم بتونم تو این جمع باشم.
بهتون خوش بگذره.
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذفاینجور وقتا زیاد فکر نکن و فقط بپر تو آب.
پاسخ دادنحذف