دیشب مشغول مهمونی بودم و یکهو نگاه کردم دیدم نزدیک یازده شبه و من برای اولین شب از شروع چالش، تو این وبلاگ ننوشتم. البته اگه از روی تگها نگاه کنیم دومین شبه. یک شنبه شبی هم که خونه میم خوابیدم و های بودم هم نوشتم، اما احتمالا تگ رو درست نذاشتم و الانم سختمه برم اون پایینها پیداش کنم!
مهمونی دیروز خوب بود، همه چیز تقریبا قبل از اومدن مهمونا آماده بود و فکر کرده بودم اینبار حرص نخوردم. اما مرد دقیقا وقتی که باید جوجهها رو سیخ میکرد کاری براش پیش اومد و به من گفت تو جوجهها رو سیخ بزن که شام دیر نشه! من بجای نشستن تو حیاط پیش مهمونام رفتم تو آشپزخونه جوجه سیخ زدم و دو تا ازمهمونا رو کشوندم آشپزخونه حرف بزنیم که کمتر غر بزنم!
صبح که زدم بیرون برای دویدن ژرارد رو دیدم که داشت از پیادهروی برمیگشت. یک شومیز پوشیده بود و روش یک تیشرت پلو. برای پیرمرد خوش پوشی که ازش میشناسم، این لباس پوشیدن خودش نشون میده که چقدر حالش خوب نیست. در جواب احوالپرسی من گفت اذیتم، نمیدونم چرا نمیمیرم… بهم گفت شاید دیگه وقت نشه، من همیشه لبخندت رو خیلی دوست داشتم و دوستت دارم. بغلش کردم، مثل همیشه چهار تا ماچ و گفتم مراقب خودت باش ژرارد. رومو برگردوندم و گفتم تف به زندگی و برای اینکه اشکم سرازیر نشه شروع کردم دویدن…
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر