ده دقیقه فرصت دارم تا ترمینال کشتی که بنویسم. پست دیروزم چنان سوزناک است که نمیتوانم نگاهش کنم. هر بار رفتم کامنتی را بخوانم شرشر از چشمام آب ریخت. انگار این حس غم نیست چیزی شبیه حیرت و بی دفاعی در برابر پیشبینی نبودن اتفاق هاست. من یک تماشاگرم و خودم را هم که تماشا میکنم چیزی شگفت انگیز بنام زندگی میبینم که مفاهیم ارزشمندش با نبودن آنها معنی پیدا میکند. همه ی خرده مرگ ها و اگاهی از آنها کیفیت روز مرا میسازد. دیروز ناب بود پر از حضور و تسلیم. دوستم بهتر از آب روان است و چه خوب که آمد ومرا با وجودش سرشار کرد. امروز با هم میرویم کروز تالین. تالین زیباست قرون وسطایی و اصیل. زندگی جاریست. اخرین بار ژوان را در کانال ارشاد دیدم که گفت زندگی جاریست و حالا ژوان نیست خودش خواست که نباشد و من جدا از غمی که برای دیگر ندیدنش دارم فکر میکنم ژوان با نبودنش زندگی را برای من پررنگ تر کرد.
تو تماشاگر زیبای شگفتانگیزیهای زندگی هستی نیلی. پر از شور و احساسی و این عالیه :)
پاسخ دادنحذفاین نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذفمیزوتا ماساهیده یک هایکوی خوب داره «انبار غله ام سوخت. حالا ماه را می بینم.»
پاسخ دادنحذف