جعبهی وسایل باقیماندهی عمهاش رسید. احتمالاً همهی تابلوهای نقاشی و عکسهای خانوادگی داخلش بود. هرچه گشتند، انگشترها را پیدا نکردند.
حدود ده روز پیشتر، پیامی در لینکدین دریافت کرده بود: «پدر من پسرداییِ عمهی توست. عمهات فوت کرده. مراسمش برگزار شده. تلاش کردیم بهت زنگ بزنیم، ولی انگار شمارهات اشتباه بوده.»
هرچه در لینکدین پیام داد، بیجواب ماند.
به بهترین دوست عمهاش، آملی، که اتفاقاً خواهرِ همسایهاش هم بود، زنگ زد. همان پیام را برای او هم فرستاده بودند. مراسم را برگزار کرده بودند، بیآنکه به کس دیگری خبر بدهند.
از طریق اینترنت توانست شمارهی تلفن ثابت آن فامیل دور را پیدا کند. مرد هشتادساله با گرمی احوالپرسی کرد؛ از خاطراتش با عمه گفت، از وصیتنامهای که نزد او بود، و از اینکه عمه تا آخرین روز هر روز سرِ کار میرفت و از پس همهی کارهایش برمیآمد، تا اینکه زمین خورد و دیگر بلند نشد.
انگار نه انگار همین آدم چند ماه پیش، در پاسخ نامهای که از او خواسته بود اگر عمه به هر چیزی نیاز داشت با این شماره تماس بگیرند، فقط نوشته بود: «من از دبستان یاد گرفتهام که کوتاهترین خط بین دو نقطه، خط راست است.» و اصل نامه را هم بیهیچ توضیحی برگردانده بود.
پای تلفن به پیرمرد هشتادساله گفت: «عمهی من هیچوقت نمیخواست هیچ تماسی با من داشته باشد. اما سه چیز در خانهی او هست که متعلق به پدر من بود و دلم میخواهد به یادگار داشته باشم: عکسهای خانوادگیِ دوران کودکی پدرم، مجسمهی زن هندیِ رقصان و دو انگشتر.»
دو انگشتر با سنگهایی آنقدر درشت که بعید بود سنگهای قیمتی واقعی باشند.
پیرمرد هشتادساله گفت: «مجسمهای اینجا نیست. اما عکسها، یادگاریهای خانوادگی و انگشترها را برایت میآورم.»
در روزهای بعد، همسایه و مسئول ساختمان هم با او تماس گرفتند. گفتند مدتها بود عمه باید با کمک پرستار سالمندان زندگی میکرد. وقتی فوت کرد، آتشنشانی و پلیس آمده بودند، چون درِ خانه باز نمیشد و پنجره باز مانده بود.
عکسها رسید. در چند تا از عکسها، همان عروسکِ زن هندیِ رقصان هم دیده میشد. اما انگشترها نبودند.
پیرمرد هشتادساله در تماس بعد گفت: «هیچ انگشتری نبود. فقط چند تکه سنگ باقی مانده بود.»
بعد از روزها پیگیری و تهدید بالاخره وصیتنامه دستنویس را فرستاد.
آملی تعریف کرد که عمه ابتدا همین وصیتنامه را به او سپرده بود، اما بعد آن را پس گرفته و به پسرداییاش داده بود؛ وصیتنامهای که تمام داراییها و تعلقات عمه را به همان پسردایی میسپرد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر