تینیجر بودم. به سرم زده بود که اتاقم رو اونجوری که دوست دارم بچینم. بعد فکر کردم باید همه کمدها و کشوها رو با هم بریزم بیرون و اونجوری که دوست دارم مرتبشون کنم. یادم نمیاد اصلا که قبلش کی به اتاقم نظم می داد و میچید حتما مامانم اما اون نقطهء حسم رو یادم میاد که فکر کرده بودم که باید کنترل اتاقم رو بدست بگیرم.
همه لباسها رو از تو کشوها و کمد ریختم بیرون بعد کتابها رو از کتابخونه کوچیک، همه خرت و پرتهای تو کشوهام و اسباب بازیها رو از کمدهای کوچیکتر. همه شدن یه کوه بزرگ وسط اتاق. اما یهو وحشت ورم داشت که وای اینها رو چطوری مرتب کنم؟ یه بی نظمی و به هم ریختگی مطلق بود. یادم میاد که نشستم رو صندلی و به تپه جلوی روم چشم دوختم مات و مبهوت با کمی وحشت. اما تونستم خودم رو جمع کنم، تصمیم گرفتم اول اون تپه رو دسته بندی کنم به چندین تپه کوچیکتر. اولش حتی سخت بود که تقسیم بندی رو بوجود بیارم اما از یه گوشه شروع کردم تیشرتها یه تپه، شلوارها و پیرهنها یکی دیگه کشهای سرم و سنجاقهام یکی دیگه. کتبهای درسی، کتابهای داستانی خلاصه راه افتادم. و بعد دوباره از یک گوشه شروع کردم هر تپه کوچیک رو اول مرتب میکردم و بعد یه جای منطقی براشون پیدا میکردم و بالاخره همه چی مرتب سر جاش رفت، با نظم مطلوب خودم.
هنوز هم همینه یه روزهایی احتیاج دارم همه چی رو بریزم وسط. و الان نوشتن تو دفتر صورتیم اون اتاق کوچیکمه، همه فکرها و برنامهها و اضطراب هامو میریزم تو دفترم. اولش وحشت میکنم که از پسش بر نیام اما ریز ریز جدا و دسته بندیشون میکنم و بعد براشون جدا جدا راه چاره پیدا میکنم. اما یاد گرفتم این وسط باید بعضی چیزها رو هم بریزم دور یا رد کنم بره. بعضی چیزها فقط سنگینن تو زندگی و جلو حرکتم رو میگیرن، حتی بعضی آدمها.
اسمشو گذاشتم شونه کردن مغزم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر