۲۷ تیر ۱۴۰۵

۴۴ از ۸۰

این چند روز حسابی خسته شدم. یه وقفه‌ی ناگهانی در پخش برنامه‌هام ایجاد شد. از وقفه‌ی ناگهانی خوشم نمیاد، زیرا آدم برنامه‌ریزی و کنترل و پیش‌بینی‌ام. ولی وقتی پیش میاد هم سعی می‌کنم خیلی نرم بگنجونمش تو برنامه‌ی روزانه‌م. قبلنا برمی‌آشفتم، الانا ولی مدیریت می‌کنم. مدیریت به این معنی که حالا خیلی هم برنمی‌آشوبم. دل می‌دم به لحظه و جوری رفتار می‌کنم که اصلاً انگار برنامه از اول همین بوده. 

این چند روز حسابی خسته شدم. مدام کافه و بار و رستوران و دریا و دریاچه. حالا هر کی ندونه می‌گه اینم خوشی زده زیر دلش. ولی خوشی نزده. نمی‌تونم ثابت کنم، ولی نزده.

می‌دونی چی بیشتر از همه خسته‌م می‌کنه؟ این که مجبور باشم برنامه‌ریزی کنم و نقشه بچینم و رتق و فتق کنم. این از هزار سال مامان‌بودن‌ام میاد. گذشته از این که سال‌ها تنهایی و یه‌نفره دو تا بچه رو بزرگ کردم، ماجرای زندان‌شون یه‌هو خیلی بهم فشار آورد. واقعی‌ترین و ترسناک‌ترین مسئولیتی بود که یه‌هو گذاشته شد رو دوشم. تنها بودم و یه‌تنه باید در مقابل خیلی چیزها می‌ایستادم و باید در لحظه تصمیم‌های متعدد حیاتی می‌گرفتم که هیچ ایده‌ای از درست یا غلط‌بودنشون نداشتم و این خیلی فرسوده‌م کرد. فرسوده به معنای واقعی. روانم مندرس شد و با کوچک‌ترین چیزی به هم می‌ریخت دیگه. یادمه اون روزا دلم می‌خواست یکی بیاد بگه آیدا، خسته نباشی، بیا یک ماه به هیچی فکر نکن بذار من مواظبت باشم. چنین کسی نبود اما و من مجبور بودم هم‌چنان مسئول باشم و مراقب. مراقب همه‌چی. شاید واسه همین بود که وقتی اومدم ونکوور، طی یک تصمیم عجیب و ایمپالسیو همه‌چی رو رها کردم تو تهران. فرسوده بودم. دیگه ازم برنمیومد.

حتی الان هم حوصله ندارم این نوشته رو تموم کنم. هر چی بخوام بنویسم می‌شه غر. اخبار ایران دوباره به‌همم ریخته. این ناامنی‌های بیرون مدام اضافه می‌شن به خستگی‌های درونی‌م. تنها چیزی که دلم می‌خواد اینه که یکی واقعی بگه بیا بغلم. بگه فکر هیچی رو نکن، درست می‌شه. دلم می‌خواد یکی بهم بگه همه‌چی درست می‌شه و واقعی باشه حرفش.

۴ نظر: