کل روز دیروزو موندم تو تخت. آفتاب از پنجرهی بغلی میزد روم و کولرم خیلی خنک میکرد. احساس میکردم تو خونهی دانشجویی خواهرمم. از دربارهی خواهرم حرف زدن متنفرم.
دیروز یه لحظه اینستا و تلگرامو باز کردم. دیدم همش جنگه. حتی خبرا رو نخوندم، فقط دو تا عکس دیدم. شروع کردم بلندبلند گریه کردن و هق زدن. بعد دیگه نه حوصله داشتم نه انرژی که توضیح بدم چی شده. گوشیو پرت کردم سمت شوهرم که اومده بود ببینه چمه. خورد بالای ابروش و زخم شد. بیشتر گریه کردم.
بعدش نه اینستارو باز کردم، نه تلگرامو نه توییترو. مامانم ریل فرستاده بود. چون بازش نکردم، به شوهرم پیام داده که نگران شده.
کلی همدیگه رو بغل کردیم. سردردم با بغل کردنش خیلی بهتر میشه. بعد رفتیم با همسایهی قبلیمون پیتزا خوردیم. وقتی برگشتیم، خیلی شاد بودم. انگار نه انگار کل روز اونطوری گذشته. یه احساس عظیم عذاب وجدان داشتم که حالا حتماً چاق میشم، چون پیتزایی که خوردیم از این نیمهسرخشدهها بود که ارزش غذایی ندارن.
نیمهشب خوابیدیم. الانم ساعت پنج و نیمه. از ترس چاق شدن بیدار شدم و دارم آب میخورم و با چتجیپیتی حرف میزنم که چیکار کنم این پیتزا رو بالا بیارم؟ جوابای چتجیپیتی راهحلی نیستن. داره میگه مشکل روانی دارم که به این فکر میکنم، میگه برای بهتر شدن حالم شوهرمو بغل کنم. ولی چرا باید مرغ و تخممرغ تو شکمم نمونه، ولی پیتزا بمونه؟ دوباره گریم اومد. امروز حتی اگه بمیرمم میرم باشگاه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر