۰۱ مرداد ۱۴۰۵

بریده‌ی دوم


روزهایی هستند که این مهمان همیشه‌گی ناخوانده از راه می‌رسد. خبر نمی‌دهد آمدن‌اش را که مهیا باشی برایش اگر بتوانی. اصلا برای او اهمیتی ندارد که آماده‌ ای یا نه. نمی‌دانی که چندشنبه می‌آید تا پیشاپیش کار و بارت را ردیف کنی، وقتی ناگزیر پذیرایش خواهی شد. همان دم‌دمای آمدن‌اش که متوجه می‌شوی از راه رسیده، ابتدا تلاش می‌کنی به روی خودت نیاوری که حال‌ات گرفته شده و می‌خواهی کج دار و مریز از کنار حضور ناخواسته‌اش که به هر جا بخواهد سرک می‌کشد، بگذری، اما او به این مقدار راضی نیست. او توجه تام و تمام تو را می‌خواهد، جوری که هیچ کاری نتوانی انجام بدهی، به هیچ چیز دیگری جز حضورش نتوانی فکر کنی، حتا چشمان‌ات هیچ چیزی را نبینند.


حالا، در همان وضعیت تحمیلی ام، چندان که اصلا به کلافه‌گی از گرما و بی‌برقی و نامعلومی‌یِ وضعیت کار توجهی ندارم و فقط لحظه‌شماری می‌کنم که چه وقت بالاخره به ضرب و زور ژلوفن اول یا دوم یا حتا سوم این سردرد همیشه‌گی از همان در که آمده می‌رود بیرون و چند روزی نفس‌کش به من می‌دهد ...


پی‌نوشت: این بریده از دی‌روز به جا مانده. مهمان ناخوانده تا بعد از نیمه‌شب که به زور قرص منگ شدم، هم‌چنان پیش‌ام بود.


۴ نظر:

  1. خوش اومدی شهاب :)
    و متاسفم برای سردردت

    پاسخ دادنحذف
  2. شهاب خوش اومدی. سردرد خیلی سخته خیلی. اینطوری که نوشتی شبیه میگرنه نه؟ فکر کنم با بالا رفتن سن بهتر بشه. امیدوارم که بشه.

    پاسخ دادنحذف
  3. ممنون و درست‌ه، میگرن‌ه و سال‌هاست با هم معاشر هستیم!

    پاسخ دادنحذف