عصری رفتیم خونه دو تا از دوستا که از امنترین دوستانم هستن. همینطور که تو حیاط نشسته بودیم و از هم صحبتی بچههامون کیف میکردیم، که داشتم به این فکر میکردم که آخیش چه خوبه بچههای ما هم دارن بزرگ میشن و دیگه لازم نیست ساعت نه ونیم - ده شب بچه خابالو رو با اخلاق محمدی برداری و بدوبدو خداحافظی کنی بری خونه … که یادم افتاد میم تو گروه از نگرانیش برای جنگ نوشته. میم مادر دو تا دختر جوونه، دفعه پیش که اینترنتها قطع بود از سختیهایی که دخترش برای دسترسی به اینترنت داشت میگفت و اینکه برای تمام کردن کار پایان نامهش به اینترنت نیاز داره. همین عصری به دوستم گفته بودم متاسفانه شرایط جنگی داره به نرم تبدیل میشه. بعد از خودم پرسیدم نکنه دارم عادت میکنم؟ باز خودم به خودم گفتم نه عادت نیست فقط خسته ست ذهنم. دلم میخواد دغدغهم ساعت خواب بچهها و گذروندن تعطیلات تابستونی باهاشون باشه. که نگرانیم تموم کردن زودتر آفیس باشه. خیلی خسته م. برم بگیرم بخوابم. کاش که جنگ نباشه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر