۲۵ تیر ۱۴۰۵

روز دوم از چ.د

 از عصر یهو قاطی کردم. این روزها فشار اقتصادی داره یه جوری میشه که نابود کننده است. شاید هم هنوز خیلی نابودکننده نباشه و روزهای بدتری در راه باشه. ولی الان یه جوری توانم کم شده که تحمل هر فشار اضافی از توانم بیشتره. یه پوکساید خوردم و ارزو کردم هیچ کس باهام کاری نداشته باشه، حرف نزنه و فقط سکوت بمونه برام. که خب حرف بیجایی بود و همه در بیش فعالترین حالت خودشون بودند. طول کشید تا قرص اثر کنه. بعد پاشدم و کاپ‌کیک البالو درست کردم برای دوستی که فردا باید بهش سر بزنم. طبق معمول درست کردن شیرینی مثل پوکساید اضافه عمل کرد و الان که نشستم بنویسم تنشم کمتره. فقط سردرد اومده نشسته و منم لج کردم خیال ندارم قرص بخورم. تو وضعیت بچرخ تا بچرخیم هستیم. ببینم کی لجباز تره

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر