مدتها بود اینطوری نخوابیده بودم. ظهر ساعت دو و نیم بعد خوردن یه صبحانهی گنده و گشتن تو گرما و بازار و خوردن قورمهسبزی چرب و چایی و رولت، رفتم لباس عوض کنم، دراز کشیدم رو مبل و ساعت شش و ربع عصر چشمام باز شد.
انگار تو یه دنیای دیگه بودم. خیلی چسبید.
ظهری حرف خانمی از فامیل بود که جوان بوده و تو خواب سکته کرده و مرده. بیدار که شدم گفتم بدم نیست ها.
چهار ساعتی خوابیدی. البته که اون مدل مردن در خواب بنظر منم بهترینه بدون درد و ناراحتی .
پاسخ دادنحذفمامانبزرگم میگه باید خیلی آدم خوبی باشی که اونطوری بمیری.
حذف