۱۷ تیر ۱۴۰۵

 ذهنم شلوغه خیلی شلوغ، مثل یهسطل پر از اشغالهای خشک و تر فاطی پاتی. دیشب بعد از سه ساعت اثتاخیر گفتن انجام میشه پرواز، بارهارو گرفتن و کارت دادن ولی چندتا از این سی سی گاورمنتیا هی تو دل ملتو خالی میکردن که جنگه زدن اصلا امن نیست اماده کنسلی باشین. وای دلم میخواست لهشون کنم. تو اتاق سیگار با به خانم مسن شروع کردم حرف زدن گفتم به شمام گفتن اینا که ممکنه کنسل بشه. انگار منتظر بود انچنان فحش کششون کرد که جیگرم حال اومد.

با تن و اعصاب له سوارم‌ون کردن پرواز کردیم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر