۲۱ تیر ۱۴۰۵

شرجی

از وقتی صحبت از ناشناس موندن و شهامت نوشتن و اینا شده نمیدونم چرا انگار هی فرار میکنم از نوشتن. هی انگار خودمو از زمان عقب نگه میدارم تا دیر بشه. یادم بره یا اصلا هشیار نباشم.

میگن که بو یادآور خاطراته. اما برای من تغریبا شبیه یه جت عمل میکنه، که به ثانیه ای میبرتمو برم میگردونه. کلا بو نقش زیادی تو زندگیم داره. 

این روزا که تو ترافیک مسیر برگشت به خونه هستم  تا میام غر بزنم یادم میاد که الان در بهترین حالت این شهر هستیم. قشنگ انگار وسط یه مهمونیه خیل بزرگیم. کلی مهمونای خوش بووو خوش تیپ و جالب و تماشایی داریم. که با هیجان حضورشون شهر زنده شده، عین مهمونیای بزرگی که داشتیم و مهمونا تا اخر شب میموندن و استثنا بچه‌ها هم اجازه داشتن اون شبو تا دیروقت بیدار باشن و کیف شب زنده‌داری رو ببرن. الان حال ما هم‌ همونجوره.

دیروز توی راه بدجوری هوس بیسکوییت دایجستیو کردم، از همونا که یه روش شکلات داره فقط. شکلات تلخ مثلا. و خب معلومه که وقتی من گیر میدم به چیزی، تخم اون رو ملخ میخوره و حالا هی بگرد از این فروشگاه به اون فروشگاه.

که اخرین شانسم موفقیت‌آمیز بود و داشتم ویروزمندانه از پله های فروشگاه میومدم پاییین. هم‌نجایی که همیشه از کثیفیش و بوی هوم‌لساش گلایه میکنم. دو تا پله پایین که اومدم پایین یه مادر و پسر از همین مهمونای شهر از کنارم گذشتن، باد عبورشون یه بویی بلند کرد و رفت تو مشامم که منو برد، کجا؟! کیش. وقتی ۱۱-۱۲ ساله بودم. اون بوی شرجی داغی و همزمان عطر آدمای مختلف. بوی شهری که همش مسافر داشت. مهمونایی که مرتب میومدن و میرفتن. آفتاب گرفته، بوی نمک و دریا، شن و‌ساحل میدادن. چیزی که تو خاطرات اون زمانم هست اینه که برای من که یه دختر تینیجر بودم اون شهر و جزیره مثه یه زندان بود، که ملاقاتیای رنگارنگ و جور واجور داره. جاذبه هایی که میومدن و میرفتن اما تهش من تنها بودم با سلام و خدافظی هایی که عمرشون خیلی کوتاه بود. افسرده بودم و فکر میکردم اونجا دیگه ته دنیاست. به خیالم هم نمیرسید که یه روزی بوی همون روزا اون سر دنیا توی یه شهری که مثل همون جزیره شاید کوچیک به نظر بیاد، منو به وجد بیاره.

خیلی جالب بود که همون شب پیغامی گرفتم که بیشتر به همین لحظه خای کوچیک توجه کنم. مثل همین بوی شرجی باد، از عبور مهمون روی پله‌های چسبناک فروشگاه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر