شنبه یعنی شلوغی و دیگر هیچ.
دوباره جنگ. دوباره بردن آرژانتین پس از اتمام وقت قانونی. همسرم کلی همکار مصری دارد که قسم می خورند داورها به نفع آرژانتین و مسی گرفتند و می گیرند. یک همکار لبنانی هم داشتم که می گفت از وقتی که یادش هست لبنان جنگ بوده و نبوده و هست و نیست. لبنان. ایران. هموزنی و همسانی؟
سگ همسایه دست خانم پُستچی را آنقدر سفت گاز گرفته بود که همسایه ها بردنش اورژانس. خانم پستچی را البته، نه سگ همسایه. پسرم اصرار داشت همان موقع زنگ بزنیم تا برای مادرش تمام داستان را تعریف کند. اصرار کردم نزنیم. من خیلی معتقدم که وقتی کسی در جایی حضور ندارد هیچ کدام از وقایع آنجا به او ارتباطی ندارد. این را بیشتر برای خودم می پسندم پس برای دیگران هم؛ ولی تقریباَ هیچ کدام از اطرافیانم این اصل "اگر آنجا هستی پس با تمام وجودت همانجا باش" را قبول ندارند. هی زنگ و هی تکست وتازگیها هم که هی پیغام صوتی. واویلا.
بلیط خریدن برای برگشت پدر مادرم هم به تعویق افتاد. بلیط خریدن برای آمدن پدر او هم همینطور. یک ملت دوباره پا در هوا. معلق. ایران. ویران؟ ایلان و ویلان؟
بتونه کاری سوراخهای جای آینهء قبلی در دستشویی اتاق خواب هم انجام شد. فردا رنگ می زنم و بعد از اینکه خشک شد سوراخهای جدید برای آینهء جدید. این یکی پشتش چراغ دارد. چراغ تزیینی حیاط را که بچه ها شکسته بودند هم بالاخره عوض کردم امروز. همسایهء کناری هم از کنارم رد شد گفت عجب آدم فنی خفنی هستم که به سیم برق دست می زنم. توضیح ندادم این سیمی که الان به هیچ جا وصل نیست وقتی هم وصل شود فوقش دوازده ولت است. شب هم از بالا نگاه کردم همهء چراغها به موقع روشن شده بودند و راهروی ورودی دیگر تاریک نیست. نکند کسی سُر بخورد. ناراحت شود.
هشتاد اصابت موشکی. حمله به صد و چهل هدف جدید. حساب دقیق تعداد حملات را چه کسی ثبت می کند؟ آیا تعداد کشته شدگان را هم جلوی تعداد موشک می نویسند؟ یا مسوول شمارش موشک با ارگان شمارش قربانیان فرق دارد؟ اگر فرق دارد آیا این دو سازمان هماهنگیهای لازمه را انجام می دهند که کسی اشتباه نکند؟ تاریخ را بعداً کی می نویسد این وسط؟
زیپ کیف لپ تاپ در سفر آخر پاره شد. من معمولا هیچ قلم پارگی و بی ریختی و بی کلاسی لوازم و لباسهای کاری برایم مهم نیست ولی با زیپ باز کهیر می زنم. مثل درهایی که هیچ کدام از اعضای خانهء ما پشت سرشان نمی بندند. به احتمال قوی دلیل مرگ من یک سکتهء قلبی است وقتی که یک روز از سفر به خانه می آیم و می بینم همهء کابینتهای آشپزخانه و درهای دستشویی ها و توری کشوییِ حیاط و درِ انباری هم باز هستند و من همانجا تمام می کنم. بعد از مشاورۀ مفصل با خِ پِ تِ یک کیف لپ تاپ جدید و آخرین مدل می خرم که پس فردا می رسد. البته فردا هم می توانست برسد، ولی من زورم می آید پول پُست سریع بدهم.
حالا با این اتفاقی که برای پستچی افتاد نکند کیف من دیر برسد؟ عجب وضعی شد. راستی آیا این مالیاتی که همین الان پرداخت کردم فردا موشک می شود تا پرتاب شود به سمت ایران؟ ای بابا. سفارش کیف را کنسل می کنم. دوباره سفارش می دهم، با پُست سریع.
دخترم قبل از خواب به کنارم می آید. فارسی نمی تواند بخواند ولی می داند دارم فارسی تایپ می کنم. می پرسد این که می نویسم برای ایران است؟ می گویم هست. می پرسد پس ایران هنوز اینترنتش وصل است؟ می گویم هست. مرا بغل می کند و می بوسد تا برود بخوابد.
تقویم کاری را نگاه می کنم ببینم سه شنبه سر بازی چه جلسه هایی دارم. یکی را کنسل می کنم تا حداقل نیمهء دوم را با خیال راحت ببینم. گروه مذاکره هم ظاهراً در قطر مستقر شده اند. آیا آنها هم جلسه های سه شنبه را کنسل کرده اند تا باهم بازی ببینند؟
جالب است که من می دانم سه شنبه در ساعت بازی نیمه نهایی دقیقا چه جلسه ای دارم؛ می دانم که این کیف جدید حتما تا سه شنبه به دستم رسیده است؛ ولی نمی دانم جنگ هست یا نه. هیچ کس نمی داند. از خِ پِ تِ می پرسم - کُلی مزخرف می بافد. او هم نمی داند.
تا فردا. تا سه شنبه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر