۲۱ تیر ۱۴۰۵

دستیار قاتل بارحم

 هردوتامون خیلی زود بیدار شدیم. نشستیم رو تخت، منتظریم بار محبوبم باز شه که صبحونه بخوریم. نمی‌تونم بیشتر از یه بار در هفته شیرینی یا بریوش بخورم. می‌خوام خوشمزه‌ترینشونو بخورم که کالری و انسولینش بصرفه.

می‌گه: « میخوای وبلاگتو بنویسی؟»

می‌گم: «آره، می‌خوام داستانی که دیشب سر میز شام برای دوستا تعریف کردی بنویسم.»

-کدومشون؟

+اونی که موش رو پرت کردی تو باغ.

-کدوم موش؟

+اسمش به ایتالیایی یادم نیست. همون موش سیاه که کرم می‌خوره.

«آها، موش کور. خیلی ناراحت‌کننده بود و از اون اتفاق خیلی متأسف شدم. من با پدرم تو باغ کار می‌کردیم. یه موش کور دیدم که اومده بود بیرون، ولی خیلی سریع داشت برمی‌گشت تو خاک. منم که می‌دونستم بابام دنبال این موش‌کورا می‌گرده، گرفتمش تو دستم و گفتم: بابا، بابا، یه موش کور! روی کف دستم داشت سعی می‌کرد با پنجه‌هاش شکاف درست کنه، انگار که باید خاکو کنار بزنه. بابام گفت بندازش بیرون از باغ. پرتش کردم، ولی خورد به حصار جداکننده‌ی باغ و آروم اومد پایین.بابای من اون لحظه دیگه چاره‌ای نداشت. با پاش اون موش کورو کشت.»

صداش بغضی می‌شه. صورتشو به صورتم نزدیک میکنه و میاره پایین. شونمو بوس میکنه و پیشونیشو میچسبونه به گونه‌ام. دستمو میگیره یکم فشار میده.

«این‌قدر متأثرکننده بود. جیغ می‌زد و التماس می‌کرد. آره، دیشب که این خاطره رو یادم افتاد، خیلی ناراحت شدم. از یادم رفته بود. هفت، هشت سالم بود. ببین، خز بدنشون این‌قدر نرم و تمیزه، این‌قدر تمیزه. با اینکه زیر خاکن، ولی بدن خیلی نرم و تمیزی دارن. نمی‌تونی بذاری توی باغت زنده بمونن. شنیدی که اونا هم می‌گفتن همه‌ی زحمتتو به باد می‌ده. زیر خاک دنبال کرم می‌گردن و به گل و گیاهت کاری ندارن، ولی چون یه تونل به قطر این‌قدر...» 

انگشتاشو به هم می‌چسبونه و با دستش یه دایره درست می‌کنه.

«مثلاً هشت سانت درست میکنن دیگه ریشه‌ی گیاه توی خاک نیست. همه‌ی زحمت باغبون از بین می‌ره. اگه یکی از این تونلاشونو پیدا کنن، توش یه تله، مثل تله‌موش ولی یه کم کوچیک‌تر، می‌ذارن و امیدوارن که از اون تله رد بشه، چون معلوم نیست برگرده؛ شاید راهشو عوض کنه. واسه همین، وقتی یکیشونو ببینی، باید بکشی.»


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر