صبح که پا شدم، قبل از چک کردن اخبار به عمهام که آمریکاست زنگ زدم. عمهای که بیست ساله ندیدمش و پنجاه ساله ایران زندگی نکرده. کاراکترش رو دوست دارم. یا حداقل تصویری که ازش درست کردم رو.
مثلاً همین جنگ آخری که شروع شد، بهش مسج دادم که نگران نباش، با مامان و بابا حرف زدم و امن جاشون. اون خودش بهم زنگ زد و گفت با اون دو تا عمهی دیگه که تهرانن حرف زده و خوبن و خونهان. بعد یهو گفت: «دارم دیوونه میشم. ساعت سه صبحه، باورت میشه رفتم نشستم تو توالت؟ کافی سیاهم رو هم با خودم بردم. هی سیگار میکشم و هی کافی میخورم.»
به نظرم خیلی روراست بود. خودش بود، با همهی ترسها و خستگیهاش. وانمود نکرد قویه یا همهچی خوبه.
فکر کنم سهچهار هفتهای بود باهاش حرف نزده بودم. از پای اخبار بلندش کرده بودم. برام از تازهترین زد و خوردهای ایران و آمریکا گفت. دوتایی هم مقادیری غصهی وضعیت مملکت رو خوردیم. بعد پرسید: «تو چه خبر تازهای داری؟»
گفتم: «برای اولین بار نارنج گرفتم. شما اونجا دارین؟»
گفت: «آره، فقط زمستونها. برو امروز ماهی بگیر. ماهی با نارنج یه مزهی دیگه داره.»
قصهی غذا بین ما از دیوبهمن شروع شد. یه بار که حرفهامون تموم شده بود ولی دلم نمیاومد قطع کنم، یهویی پرسیدم: «عمه، معمولاً چی درست میکنی؟» همونجا فهمیدم حتی نمیدونم دستپختش چهجوریه یا اصلاً آشپزی کردن رو دوست داره یا نه.
از اون موقع دو سه بار ازش دستور غذا گرفتم؛ مثلاً فسنجون. درستش میکنم و براش عکس میفرستم. دوست دارم فکر کنم اینجوری یهجورهایی دستپختش رو خوردم. تا اینجاش هم دستپختش خوب بوده.
اون هم یهجوری ازم تعریف میکنه که انگار کار خیلی مهمی کردم. شاید اگه از مامانم هم دستور غذا میگرفتم و براش عکس میفرستادم، اون هم همینجوری بهم افتخار میکرد. ولی هیچوقت این کار رو نکردم.
کل روز، به قول بابا، رفته بودیم یافتآباد، دنبال مبل و میز ناهارخوری برای خونهی فرضی مامان اینا. عصر که اومدیم خونه دیدم نه کاهوی برگتیره گرفته بودم، نه ماهی.
کاهوپیچ داشتم تو یخچال. آخرین تنماهی رو هم باز کردم.
پنج تا نارنج بیشتر نمونده. دلم نیومد آب نارنج بریزم روی تنماهی. به لیموترش بسنده کردم.
فکر کنم شنبه دوباره بهش زنگ بزنم و بپرسم ماهی رو چهجوری درست میکنه. بعد با نارنج بخورمش.
عمه جان درست میگن ماهی با نارنج محشره :)
پاسخ دادنحذفبه به! بیا تعریف کن برامون بعدش.
پاسخ دادنحذفچقدر مهربونی که باهاش زیاد تماس میگیری. تو این باپر از دل برود هر آنکه از دیده برفت رو نقض کردی
پاسخ دادنحذف