دیشب یک مرد فنلاندی همسن خودم را دیدم. ساعت یازده شب ! دنبالم آمد و تا دیدمش از مهارت اجتماعی اش فهمیدم فقط اینجا نبوده پرسیدم تو لندن بودی؟ گفت اره. چون لحن انگلیسی حرف زدنش شبیه دی بود. ماجرای دی را بعدا تعریف میکنم. گفت من همین نزدیکا زندگی میکنم گفتم اون خونه های رنگارنگ چوبی شیروونی دارا؟ گفت آره میخوای ببینی ؟ جلوی در یک سگ بزرگ سفید مهربون تمام صورتمو موهامو لیس زد. داخل خونه نرفتم. رفتیم یه ساحل خلوت و گفت من شنا میکنم تو باهام حرف بزن! از خاطرات ایران بگو که داشتی میگفتی تو پارتی نزدیک بود پلیس دستگیرتون کنه ! منم در انتهای سکوی چوبی نزدیکترین نقطه بهش ایستادم و پشه های گنده نیشم زدن و با شور و هیجان برایش ماجرا براش تعریف کردم و خندیدیم . ساعت ۱۲ منو گذاشت خونه و بلافاصله اکانت تیندرش رو دیلیت کرد.صبح بیدار شدم دوزاریم افتاد که یکی خل تر از منه. امروز هم بهم لوکیشنی داده گفته برم اونجا که یه پارک ورزشیه. گفتم حالا چرا اونجا؟ گفت میخواد تا اونجا بدوه! خب مثل اینکه سوژه انگیزه ورزش براش شدم. یک لیست بلند بالا تهیه کردم که بشینم خیلی جدی صحبت کنم اگر ورزش امان بدهد.
وا چه بامزه . منتظریما برو بیا بگو چی شد اگه دوست داشتی نیلی جون :)
پاسخ دادنحذفخیلی هیجانی شد! منم منتظرم :)
پاسخ دادنحذفدیت ورزشی مثل بستنی رژیمیه به نظرم. هم خوش میگذره هم چاق نمیشی
پاسخ دادنحذفحالا خودتو ول نمیکنیم تعریف کنی:))
پاسخ دادنحذف