۰۱ مرداد ۱۴۰۵

 روز دوم

ظهر داشتم کانال ها رو سرچ میکردم که یه چیزی پیدا کنم چند دقیقه تماشا کنم. یه کانال داشت سریال قدیمی ( این خانه دور است ) بیژن بیرنگ رو نشون میداد. کلی هنرپیشه ی زن و‌مرد قدیمی توش بازی کرده بودن. دوربین که روی شهلا ریاحی رفت ، بغضم ترکید! دختره زل زده بود به من که متوجه بشه چه اتفاقی افتاده . اشک هام رو تند و تند پاک کردم تا بتونم بهتر ببینم. چقدر دلم برای مامان نون تنگ شده، از وقتی رفت ، برکت از زندگی همه مون رفت.

دورهم جمع شدن های جمعه ها، آبگوشت های دورهمی، با پوست میوه های مختلف ماسک صورت درست کردن های مامان نون.

به دختره گفتم برای ناهار غذا توی یخچال هست، گرسنه شدید با پسره گرم کنید  ، من دارم میرم سر مزار مامان نون. 


۳ نظر: