از اینکه کمتر از ده روز از این چالش مونده و من هنوز مبتلا به درد سانسور خودم هستم، غمگینم. پشت چشمام از ظهر درد میکنه و میدونم همهش بخاطر گریههای اتاق درمانه. نمیدونم چرا اما تا نوبت من میشه و شروع میکنم به صحبت، اشکهام سرازیر میشن… اصلا اشکها زودتر از کلمات جاری میشن. شاید اصلا بهتر باشه جلسههام رو بجای صبح، همون عصرها بذارم که سردرد بعد از گریه کمتر باشه. امروز از منِ جدید صحبت کردیم. آخر صحبتم گفتم تو یک سال گذشته از جوامع انسانی و شعار انسانیتشون بسیار ناامید شدم. آدم آرومتر و غمگینتری شدم. اما اصلا به این معنی نیست که بلد نباشم از زندگی که ساختهم و بچههام لذت ببرم.. نمیدونم اینو چطور توضیح بدم که قابل فهم باشه. فکر کنم برم یک مسکن بخورم برای این درد که راحت بخوابم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر