ساعت یک و شش دقیقه بامداده. بامداد. از اون کلمههای یجوری میشه، که انگار مورد استفادهاش مال من نیس. یک همکاری هم داشتم اسمش بامداد بود. کلمهای که زیاد بکار بردم ولی چرا الان برام یه جوری شد. پریروز نشد بنویسم اینجا. دیروزم اگه از ساعت 12 به اونور رو دیروز حساب کنیم نشد بنویسم. بار نوشتن رو شونم مونده بود. واسه همین الان که رسیدم خونه با اینکه خوابم میاد نشستم پشت لپتاپ و تمینو گوش میدم و اینا رو مینویسم.
گوشیم رو چک میکنم. تمامی کانالهای خبری رو از تلگرام پاک کردم به غیر ویرا. یکی در میون هم از جنگ میگه هم توصیههای علمی- پزشکی میکنه. تو این شرایط این میزان متکی بودن به علم برام عجیبه. چون اینجا همهچی معنای خودش رو از دست داده. اصلا دونستن 10 سرگرمی برای مدیریت اضطراب تو این مملکت کاربردیه؟ یا اینکه الان بدونیم رژیم شبه فستینگ التهاب لثه را کاهش میده؟ نمیدونم. شاید واقعا دونستن این چیزها هنوز به آدمها کمک کنه.
نمیدونم چجوریه که همچنان ادامه میدیم. هیچی نه عادیه و نه معمولی. و در عین حال انگاری عادت کردیم و پذیرفتیم. علاوه بر غم، کلی سوال تو سرم میچرخه ولی دیگه توانایی فکر کردن بهشون رو ندارم. دلم میخواد از تک تک آدمهایی که میشناسم بپرسم اخرش چی میشه؟ اخرش تموم میشه، این جواب همیشگی باباست وقتی بعضی موقعها از آخر یه فیلم ازش میپرسم. بله همهی این ماجراها اخرش تموم میشه ولی چجوری تموم میشه؟ شاید دیگه مهم نباشه اخرش ولی چقدر طول میکشه؟ چقدررر طول میکشه؟ چقدررررر؟
منم ویرا دارم و چک میکنم خبرهاش رو یوکو :) و اینکه خدا کنه زیاد طول نکشه و تموم شهههه
پاسخ دادنحذفامیدوارم ...
حذف