۲۷ تیر ۱۴۰۵

فال گرفتن با روزها

 «به عقیده اردشیر حیوانات، حتی درنده‌ها معمولا ار آدمیزاد دوری می‌کنند و از سر راهش کنار می‌روند مگر آنکه احساس خطر کنند - مخصوصا اگر بچه داشته باشند - و یا ناگهان با آدم سینه به سینه شوند. برای همین در جنگل نباید بی‌صدا و خاموش راه رفت، حتی وقتی که تنهاییم.» روزها در راه - شاهرخ مسکوب 

از مطب روانکاو که آمدم بیرون دیدم [سی] پرسیده «حال گروهان چطوره؟» منظورش حال و احوال [آی] بود و حال و هوای خانه. قرار بود امشب [سی] را ببینم. نوبت جمع شدن خانه من بود، [تی] و پارتنرش هم دعوت بودند. که با آمدن [آی] و حال آشفته‌اش کنسل کردم. به [آی] گفته بودم امشب کاری ندارم و اگر می‌خواهد می‌توانیم شب و شام و گپ با هم باشیم. بهم مسیج زده بود که شب را با دوست‌پسرش خواهد بود و برای شام و خواب منتطرش نباشم. بله همان دوست‌پسر کذا! به [سی] زنگ زدم و احوال گروهان را شرح دادم و هر دو اینطور بودیم که خیر باشد و به خیر بگذرد! خیالم راحت است که کلید دارد و هر وقت بخواهد می‌تواند برگردد.

امروز صبح زود پاورچین پاورچین و بی سر و صدا حاضر شدم و زود رفتم سر کار که [آی] راحت بخوابد. کلید خانه را گذاشتم روی کیف‌اش و رفتم. ساعت یازده برایم نوشته بود « بعد از سه شب مثل بچه خوابیدم. خستگی‌ام در رفت و احساس آرامش می‌کنم. همیشه از دیدن اینکه بدن جای امن رو میشناسه و واکنش نشون میده شگفت‌زده میشم. تو و خونه‌ات مثل haven هستید برا من. مرسی»

باقی روز بی‌صدا سپری شد.  


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر