دلم واسه آیدا تنگ شده. میدونم که گفت مهمون داره. ولی خب دوست دارم زودتر بیاد. هم تو اینستا هم تو اینجا. بیاد و بنویسه و حرف بزنه واسمون دوباره.
امشب کلی تو پاساژ راه رفتم و کلی هم تو خیابونای اطرافش. ایندفعه پیاده روی خیلی اثری نکرده و زیاد آروم نشدم. فقط بخاطر گودی کمر عزیزم ( که بلای جونمه کلا چه تو قشنگی چه تو درد وحشتناک ازایستادن طولانی و پیاده روی زیاد) ؛ از پا دراومدم آخر.
هی میخوام فکرهای بد نکنم دربارهی ادامهی جنگ، ولی ذهنم هی ازم فرار میکنه. بدترین سناریوها رو میسازه. اون مردک که داره هر غلطی دلش میخواد میکنه و هیچکسم جلودارش نیست. از تسلیم هم که خبری نیست و نخواهد شد! این دیوونه نمیدونه اینا کین ...
سر شبی میم تو گروه زد بابای پ فوت کرده. خشکم زد. میدونستم دیر یا زود اینطور میشه. پ همون دوست صمیمی و قدیمی مونثمه که گفتم بخاطر دوست شدن با الف که صمیمیترین دوست مذکرم بود؛ رابطمون بهم خورد و سر سوءتفاهم الکی الکی دوستیمون رفت رو هوا یه جورایی. یکسال بود حرف نمیزدیم. قهر نبودیما فقط همه چی متوقف شد یهو.
تسلیت همینجوریشم سخته چه برسه به اینکه اینطوری مجبور باشی بگی. ولی همهی شجاعتم رو جمع کردم و زنگ زدم بهش. باورم نمیشد عین همون وقتها حرف زدیم. خوب و صمیمی. واسم کلی تعریف کرد چی شده و چهجوری شده. انگار نه انگار.
گوشی رو که قطع کردم گفتم خداکنه فوت باباش باعث شه دوباره رابطمون درست بشه و یه ذره مثل قبل بشیم.
دلم واسش تنگ شده بود. خیلیم تنگ.
این روزها دلم واسه خیلیا تنگ شده. واسه خیلی چیزا. خیلی جاها.
دوست دارم فکرکنم همه چی خوب پیش میره. دوست دارمامیدوار باشم. امیدوار بمونم. اما خب یه کم ترسیدهام.
فعلا برم یه کتاب صوتی گوش بدم یا شعر بخونم شاید دنیا کمی آروم بگیره.
البته اگه بگیره.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر