۱۲ تیر ۱۴۰۵

خوراک

 پست رو درفت کردم و عنوان زدم که  نوشتن در مورد غذا رو دیگه عقب نندازم. شاید خیلی خند دار باشه که از نوشتنش فرار میکنم.
  اینکه اصلا چرا باید راجع به این موضوع بنویسم یکی از خودآزاری هام هست.
تقریبا یادم نمیاد زمانی رو که به غذا خوردن فکر نکرده باشم. شاید برگرده به زمان دبستان یا نهایتا راهنمایی.  اون موقع هم  تو خونه همیشه حرف رژیم و  چی بخوریم یا نه بوده. ولی خوشحال بودم که من به گفته والدین چون تو بچگی با اصرار چای شیرین نخوردم پس من دیگه این ژن غذایی رو رد کردم. حتی مثل خانواده پدری هم بعد ۳۰ یهو استخون نمیترکونم که یهو ۱۰۰ به عدد ترازو اضافه بشه در روز ۳۰ سال + یک

اما هیچکدوم یک از این تئوری آرزوها درست از آب درنیومد. و من از وقتی یادم میاد حس میکردم چاقم و باید لاغرتر باشم. باریک و نازک؛ اما نبودم. شایدم بودم زمانی اما به چشمم نمیومد. 

دیگه شروع شد رژیم های  یک هفته ای؛ یه روزه تا ۶ ماه پاکسازی فلان ... 
( حالا کسی ندونه این جور تعریف کردن من به یه انسان اورویت میاد که هیچ راهی برای درمانش نبوده)
اما مساله اصلی من اینجاست که به قول میم باید بفهمم این رابطه ی من با غذا از کجا میاد؟ چه ناکاملی با غذا داشتن این پیشینیان ما که اینجور الان من گرفتار این چالش همیشگی هستم.

مثلا شاید برای شما این خیلی عادی باشه که بگی خب وقتی سیر شدی دیگه ادامه نده. خب مگه مغزت فرمان سیری نمیده؟
نه جانم. ذهن من همیشه با وعده  یه چیز خوشمزه شارژ میشه. 
مثلا یه روزی میبینم خوشحالم و کبکم خروس میخونه؛ بعد کاشف به عمل میاد که یه خوراکی ای که تو دور ریپیت  هوس هام هست تو خوونه منتظرمه. به شوق اون زمانی که اولین گاز رو بزنم تمام تسکای روزمو پشت سر میذارم.

این هوسا ماجراش چیه؟ 
یعنی شما اینجوری نیستین که یهو به یه خوراکی گیر بدین؟ برای ۶۷۵۶۴۸ روز؟ پشت سر هم؟ و هربار با لذت بهش فکر کنین؟ و بعد یهو یه روز دیگه نخواین بهش لب بزنین؟

خودم که دارم  به حرفام فکر میکنم میگم اگه من داشتم اینارو از یه نفری میشنیدم میگفتم خب عزیزم باید مشاوره بگیری پیدا کنی ریشش چیه؟ 
اا چه ریشه ای؟ این حال مثل (خوده؟) اعتیاده. حتی یه جاهایی فکر میکنم بدتره از مواد. 

یعنی میگم هیجوقت نتونستم کنترلش کنم؟ همیشه همینطور بودم؟ خب می بایست تا الان میترکیدم. ( البته که مثل همیشه هوش و ساختار علمی بدن انسان رو نادیده میگیرم.)
بارها با رژیم و اراده و هزار تا وعده این عمو جوعان* رو تو مشتم گرفتم. اما ادامه دار نبوده. اینکه بگی خب لایف استایلت میشه . فلان.. نه همچین خبری نیست. 
عصبانیم و هیچ انتهایی نداره این نوشته. شاید فقط قربانی بودنه یا غر و شکایت  و بی مسئولیتی.
 ولی همینه و من غبطه میخورم به اون انسان هایی که هییییییییچ وقت تاحالا به این فکر نکردن چی بخورم چی نخورم و مدااااااام با سایز و راحتی حرکتی درگیر نبودن.

این ماجرا ادامه داره .. شاید اغراق کرده باشم اما همینقدر این موضوع منو در عذاب گذاشته. 

۱ نظر:

  1. اختلالای غذا واقعا یه چیزیه تا یکی باهاش درگیر نشه نمیتونه درک کنه. منم این هوسو داشتم، مثلا با بستنی یا چیپس :))) هرروز باید میخوردم. همونطور که میگی اعتیاده باید همونطوری باهاش تا کنیم :(

    پاسخ دادنحذف