۱۹ تیر ۱۴۰۵

جمعه ، نوزده تیر ، ده جولای

 

غروب رفته بودیم یه چرخی بزنیم توی شهر . به خودم بستنی کاراملی جایزه دادم برای یه قدم دیگه که نزدیک ترم کرده . هنوز نمیتونم با حیال راحت شادی کنم، چون هزار بار توی خونه ی نود و نه مار نیشم زده ولی برای افزایش انرژی برای قدم بعدی نیاز داشتم یه کم ناز کنم خودم رو. و بستنی های مامالئونه از بهترین نوازش هاست.

موقع برگشتن داشتم فکر میکردم چقدر زندگی میتونه ساده تر باشه. چقدر مغز و جغرافیای من ، به عنوان ایرانی ، همه چی رو سخت تر میکنه، کرده. تو میدون اصلی شهر سه چهار تا اسکرین بزرگ بود و مردم شاد و از همه چی فارغ داشتن کیف میکردن از دور هم بازی فوتبال کشورشون رو دیدن . جلوی خونه ها پرچم کشورشون رو زدن. لباس تیم ملی تنشون، دور میزها نشسته بودن با نوشیدنی و بستنی و داد و هیجان و کیف. من اصلا فوتبالی نیستم ولی عمیقا حسرت خوردم برای این شادی های کوچک جمعی. زندگی معمولی . کشور معمولی. اینکه کاش میشد ماهم تو کافه ها با هم بشینیم و بازی تیم کشورمون رو با هیجان ببینیم. با هم. نه اینکه بین تنفر از افراد تیم ملی کشورت و عشقت به کشوری که باید میداشتی جر بخوری. و فکر کنی زندگی چقدر میتونست ساده تر باشه و معمولی تر. 

اومدم خودم رو نوازش کنم ، دنیا باز یه چک زد تو گوشم. یه سیگار روشن کردم. مزه ی بستنی از دهنم پرید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر