۱۹ تیر ۱۴۰۵

دهم جولای

 غمگینم. زندگیم مثل یک پازل صدتیکه شده که به هر گوشه‌ش برسم، یک گوشه‌ی دیگه انگار از دستم در می‌ره. فردا لانگ ران دارم و انقدر غمگینم که حتی فکر‌ لانگ ران هم بهم هیجانی نمی‌ده. 

کتاب چاه بابل رو تموم کردم. چقدر دلم می‌خواد آفیسم آماده بشه برم خودمو خفه کنم با خوندن و نوشتن. امروز آیدا گفت کلاس‌های ایران و خارج از ایران احتمالا با هم ادغام بشن و بنابراین کلاسها میشن یکشنبه شب. باز دیدم که دو تا از جلسه‌ها رو نیستم. باز دیدم شلوغ‌تر شد که. همونقدر که دوست دارم جایی باشه بنویسم و از نوشتن حرف بزنم، همونقدر هم از شناخت آدم جدید تو این مرحله زندگیم می‌ترسم. اون تیکه‌های پازل انگار هی صدام میکنند که بیا اول ما رو بچین سرجامون بعد برو یک تیکه دیگه اضافه کن… 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر