گوشه یه بار خیلی شلوغ نشستم. دارم متنهای وبلاگو میخونم .همه دارن فوتبال اسپانیا و بلژیک میبینن. یک جماعت بریتیش هم بغل دستم دارن بلند بلند حرف میزنن در مورد یکیشون که تولدشه و از خاطراتشون میگن . زنه که متولده تمام ایکونهای یک وایت رو داره . یک تاج بزرگ هپی برث دی هم روی،سرشه هر از گاهی یهو همشون باهم میخندن، همینطوری با لبخند نگاهشون میکنم .دوست دختره متولدنگام کرد با خوشحالی گفت میای برقصیم میای برقصیم گفتم نه یذره چپو راست قر داد دوباره رفت .خیلی دلم میخواد یکم باهاشون معاشرت کنم ولی اصلا حال ندارم الان تو این حال به مغز شلکس شده ام فشار بیارم برای معاشرت .
اصلا باورم نمیشه که الان من وسط این شلوغی یه بار نشستم دارم با جدیت نوشتههای وبلاگو میخونم بعدم تو همین شلوغی دارم مینویسم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر