۱۷ تیر ۱۴۰۵

۳۵ از ۴۰

نشسته بودم به تماشای فیلمی از استن براکیج. اگر این فیلم را چهار سال پیش دیده بودم؛ حتا چهار سال پیش هم نه، پارسال حتا، لابد همان پنج دقیقه‌ی اول بلند شده بودم رفته بودم پی کارم. اما آن شب، مخصوصا بعد از تجربه‌ی تماشای فیلم‌های آوانگارد دهه‌ی بیست فرانسه، و مخصوصاتر بعد از تمام سورس‌ها و نوشته‌هایی که توی این مدت درباره‌ی سینمای تجربی و آلترناتیو خوانده‌ام، و حرف‌هامان با امیر، فیلم مرا یاد این آدم‌ها انداخت. یاد هم‌زیستی‌مان؛ و یاد ترس‌ام از هم‌سقفی با آدم‌هایی که دوست‌شان دارم. و یاد امروز که چه این ترس دارد کم‌کم می‌ریزد. و چه تکه‌های دلپذیر و خوشایندی دارد توی روزمرگی‌هام تکرار می‌شود. و چه دارم مدام جدا می‌کنم این تکه‌ها را، نگاه‌شان می‌کنم هی.

براکیج در فیلم‌اش، با تاباندن نور روی لحظه‌هایی از زندگی روزمره‌ی مشترک، صحنه‌هایی هرروزه و آشنا و تکراری، زاویه‌ای جدید را مقابل تماشاگر می‌گذارد. و هر بار با تاباندنِ پرتوی از نورِ گردان، نوری شبیه فانوس دریایی، ضمن این‌که همین تکرار و همین هرروزه‌گی را واجد اهمیت می‌داند، در عین حال از آن آشنایی‌زدایی می‌کند و مخاطب را به فکر فرو می‌برد. براکیج به سادگی زندگی روزمره در یک خانه را تبدیل می‌کند به یک رخ‌داد، به رخ‌دادگی هستی. به زعم او شگفتیِ هستی در همین لحظات ساده‌ای‌ست که هر روز مدام تکرار می‌شود، که ما به آن عادت می‌کنیم بی‌که هربار شگفت‌زده شویم. براکیج اما با تاباندن پرتو نور، ما را دوباره و هرباره با همان لحظه مواجه می‌کند بی‌که لحظه تازگی‌اش را از دست بدهد.

تاباندن نور روی کاسه‌ی گیلاس، روی یک تکه شکلات کاراملی دست‌ساز، بطری‌های شراب، استیک با سس قارچ که با حداقل ظروف ممکن طبخ شده، شات‌های خنک‌شده در آب‌یخ و ودکا، شگفتی‌های اهرام مصر و وضعیت مردم کره‌ی  شمالی و محله‌ی نیشانتاشی، هر بار، و دقیقا هر بار می‌تواند مرا غرق در همان لذتی کند که هر بار، هر روز و هر شب دارم تکرارش را تجربه می‌کنم. و این لذتِ هرروزه‌گی، لذت این تکرار، و لذت این باز-تجربه‌کردن یک تجربه به دفعات، مرا دارد به تعجب وامی‌دارد، مدام.

۱ نظر:

  1. آیدا این بی ربطه و تاریخش گذشته ولی مونده تو ذهنم. کاش بگی بعد اون شکلات ماشرومه حالت چطوریا شد .

    پاسخ دادنحذف