روی چمنهای تازه کوتاه شده و آب خورده ایستادهام. رطوبت و خنکیش را با داشتن کفشها هم میتوانم حس کنم. با باد گرمی که از رویم رد میشود، بوی چمن میخورد به بینیام.
بوی چمن و کود حالم را عوض میکند. بوی برگ تند گردو را هم دوست دارم. با هر دو پرت میشوم به باغ پدربزرگم که یک طرفش درختهای گردو صف کشیده بودند، طرف دیگرش درختهای انگور یاقوتی. اواخر تابستان هر سال، آنقدر در باغ گردو وقت میگذراندیم که اول مهر با صورتهای سوخته سر کلاس حاضر میشدیم. عمویم سیاه سوخته صدایم میکرد. چند پاره استخوان بودم با پوستی که خورشید کوچه و باغ حسابی تیره و سیاهش کرده بود. ح برعکس من بود. پوستش سفید بود و موهای بور و روشنی داشت. اهل بازی در کوچه و حیاط نبود. همیشه روی شکمش دراز میکشید و پاهایش را میداد توی هوا و کتاب میخواند یا که نقاشی میکشید. عمویم ح را بیشتر از من دوستش داشت. برایم عذابآور نبود که ح از من سفیدتر و روشنتر و باسوادتر است و عمو و عمهام به خاطر هوش و شیرینزبانیهایش، حلوا حلوایش میکنند. من خواهر بزرگتری بودم که در برابر حِ از من باهوشتر و عاقلتر و خوشگلتر احساس مسئولیت میکردم و برای داشتن همه این برتریهایش، خوشحال بودم.
اپ weather را باز میکنم. هوا ۳۵ درجه است. هوای تهران و شیراز را هم چک میکنم. بعد هوای پاریس را. پاریس از هفته پیش خنکتر است. برای ح خوشحال میشوم که قرار نیست در جهنم داغ بدون کولر پاریس بسوزد و به همه دنیا فحش و بد و بیراه حواله کند. همانجا مچ خودم را میگیرم که شاید پاریس نباشد. شاید رفته باشد آمستردام. آمستردام را چک میکنم. از پاریس هم خنکتر است. کمی خیالم از آب و هوا راحت میشود.
سرم را بالا میآورم. یک زن با سگش از رو به رو به سمتم میآیند. سگ سفیدی که نصف زبانش را بیرون داده و انگار دارد له له میزند. نمیتوانم تشخیص بدهم که نشانه خوشحالیست یا زبان بسته در عذاب است. رویم را برمیگردانم تا مجبور نشوم به زن لبخند بزنم. حتی نمیخواهم سگ را از نزدیک ببینم که یک وقت دلم برایش بسوزد. باد گرم با شدت بیشتری از رویم رد میشود و تشنگی مینشیند روی لبهایم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر