روزایی که شرایط بیرونی زندگی سخت میشه و سخت میگذره، تصویر رقص و خنده و پایکوبی گروهی که از آفریقاییها دیدم میاد جلوی چشمم و با خودم فکر میکنم اون فیلمها هستن که تصویر غیرواقعی یا یه برش کوتاه از زندگی مردمان آفریقا رو نشون میدن یا واقعا اونها راز شادی درونی رو کشف کردن و منم که رازش رو نمیدونم؟ چهار ماه از سال صفرپنج و هفت ماه از سال میلادی گذشته و من دلم میخواد یه جوری خوش بگذرونم. اگر هرروز نمیرم سفر و ساحل و صبح تا شب کارای باحال نمیکنم، حداقل یاد بگیرم بتونم با یه ساعت در روز انجام کاری که دوستش دارم، حال خوبی داشته باشم. همه اینا در حالیه که استرس بیکاری تو مهاجرت یه جوری داره خرخره یار رو میجوئه که اصلا به حال خوب فکر هم نمیکنه. یه جورایی براش بدیهیه که تا وقتی کار پیدا نکنیم که قرار نیست حالمون خوب باشه! من؟ نگرانتر میشم.
من امروز دقیقا وقتی داشتم از میون قریه ی آدمای خوشبخت اینجا میگذشتم همین سوالو از خودم پرسیدم که این شادی و پر از حس زندگی بودنشون از کجاست؟ مگه نه اینکه قبلا خودمو تصور کرده بودم که وقتی بیام اینجا منم تو همین قاب خواهم بود. پس چرا الان انقدر خسته م؟ و فقط به رسیدن به خونه و سرکار فردا و فلان فرم و فلان اپوینتمنت دارم فک میکنم؟!
پاسخ دادنحذف