بعد از چند روز تونستم با میم حرف بزنم. دلم انقدر تنگ بود که نمیتونستم حرف بزنم. و خسته بودیم هر دو. هر دو دلتنگ و خسته با ذهن هایی آشفته. حتی حوصله نداشتم تظاهر کنم به امید و انرژی داشتن. گاهی لازمه اون بخش واقعیت رو خفه کنی و به یکی امید بدی و انگیزه، ولی من هیچ وقت نمیتونم. میم بهم میگه تنها کسی هستی که منطقی میتونه بهم امید بده. امروز واقعا امید دادن واقعی نبود. نتونستم. فقط میتونستم بگم قربونت برم. قربونت برم. قربونت برم.
دوران سختی رو داره میگذرونه و از من هیچ برنمیاد. دورم و دوری از میم یکی از بزرگترین هزینه هایی بود که دارم برای مهاجرت میدم.
باید بیشتر مراقب خودم باشم. به خودم نیاز دارم اگه بخوام کنار کسی باشم.
لعنت به دوری :(
پاسخ دادنحذفهزار بار :((
حذف