۱۶ تیر ۱۴۰۵

کی خوشبخت تره؟

دیشب نصفه شب تازه یک ساعت از خواب من و پنج ساعت از شروع خواب جگر گوشه گذشته بود، که بیدار شد. تا آرومش کنم و بخوابونمش، یه نیم ساعتی طول کشید. بعدش اومدم بخوابم، پنیک پیری مامانم اینا رو زدم. فکر اینکه این پیرمرد و پیرزن با همه ی چالش های پیری و یک مملکت بلبشوی داغون، دارن تنهایی دست و پنجه نرم میکنن دلمو میلرزونه. همیشه از فکر سالهای پیرتریشون فرار میکنم. الان که سالم و روپا هستن با وجود سن بالا ولی دیدن سال به سال کهولت و محدودیتهایی که پیدا میکنن قلبم را فشرده میکند. فکر اینکه دوتایی بی هیچ بچه ای در ایران ممکنه از کوچکترین چیزا تا تصمیمات و شرایط مختلف براشون پیچیده بشه پشتم رو میلرزونه. مثلا مامانم ایندفعه قبل از اومدن رفته بود سی تی انژیو، ماده حاجب را که زده بودن انقدر استرس داشته و ضربان قلبش بالا بوده که مجبور شدن دست نگه دارن و یکی دو ساعت بعد دوباره امتحان کنن. مکانیسم دفاعیم به این افکار تا الان فرار بوده. ولی وقتی اینجان و هررزو میبینمشون فرار خیلی سخت میشه. این بود که شب وقتی همه جا تاریک بود و چشمام هنوز درست باز نشده بود و اومدم دوباره بخزم توی جام، فکرش یقه ام را گرفت. قوی تر از همیشه. اینکه پایانشون چجوری خواهد بود. حتی نوشتنش هم حالمو بد میکنه.
امشب با خاله و دخترخاله ام در ایران ویدئو کال میکردیم، این خاله ام از مامانم بزرگتره و چهار تا بچه داره که کوچکترینشون یکسال از من بزرگتره. بجز یکی بقیه ازدواج نکردن و توی خونه همه دورهمن. خاله ام هم حسابی مشغول پخت و پز و کارهای اوناست. مثلا اون وقت شبی که داشتیم با هم حرف میزدیم داشت واسه فردا ناهار دخترخاله ام کباب تابه ای میذاشت که ببره با خودش سر کار. 
یه وقتایی فکر میکنم این خاله ام که بچه هاش مثل جوجه هنوز زیر بال و پرش اند خوشبختتره یا مامانم که باید حداقل ۶ ماه صبر کنه تا اگه سنگ از آسمون نباره بچه ها و نوه اش رو ببینه؟ 
جوابی براش نداشتم، در مواجهه با این افکار ترسناک هم چیزی از زجرشون کم نشد. پس گذاشتم خواب منو ببره که بهترین فرار است. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر